-----((میلاد با سعادت حضرت علی(ع) بر تمام شیعیان مبارک باد))-----
سعی و تلاش ما رفع شبهاتی است که عده ای برای دین اسلام ایجاد کرده اند.
كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 30
نويسنده: سيد محسن امين
مترجم: على حجتى كرمانى
چون به شجاعت و دلاورى آن حضرت كه زبانزد همگان استبنگريم، درمىيابيم كه او از سن بيستسالگى يا اندكى بيشتر در جنگها مباشرت داشته، و حال آنكه با جنگاوريى كه على (ع) از خود به نمايش گزارد، نام شجاعان پيش از خود را به بوته فراموشى سپرد و نيز نام دلاوران پس از خود را از صفحه گيتى پاك كرد.خواهيم ديد كه على (ع) در شجاعتبر تمام مردم برترى دارد، اين امر آنچنان بديهى و روشن است كه سخن گفتن و ايراد شواهد براى اثبات آن بر انسان زشت و قبيح جلوه مىكند. آنچه على در جنگ كرد، تا روز قيامتبه عنوان ضرب المثل به جاى خواهد ماند.براى اثبات شجاعت آن حضرت همين قدر كافى است كه وى در هيچ ميدانى از دشمن گريزان نشد و خود را در مقابل لشگريان آنان نباخت و با كسى گرم كارزار نشد، مگر آنكه او را بكشت و هرگز ضربهاى بر دشمن وارد نكرد كه بخواهد دومين ضربه را نيز بر او بزند. ضربات او بس سهمناك بود.هرگز از پيش دشمنى نمىگريخت.چون به مبارزهاى فراخوانده مىشد باك نمىداشت.اينها همه از امور حيرتآورى است كه جز براى پسر ابو طالب فراهم نشد.و چه بسا كه بتوان شجاعت وى را بيش از اينها مورد توصيف قرار داد.او خود مىفرمود: «با كسى به نبرد نپرداختم مگر آنكه من و او در ميدان بوديم.»يكى از موارد افتخار اعراب، ايستادگى در برابر على (ع) در صحنههاى پيكار بود.آنان و دار و دستهشان افتخار مىكردند كه على (ع) با ايشان به جنگ پرداخته است.حى بن احطب سيد قبيله بنى نضير يكى از كسانى است كهبر اين امر باليده و گفته است: «اينها كشتگانى شريف به دست انسانى شريفند.»خواهر عمرو بن عبدود در شعرى كه در رثاى برادرش سروده است، به كشتهشدن وى به دست على (ع) مىبالد.هنگامى كه حسان در يكى از سرودههايش به قتل عمرو بن عبدود باليد، يكى از مردان قبيله بنى عامر در جواب او اشعارى گفت كه برخى از ابيات آن چنين است:
1.دروغ گفتيد و به خانه خدا سوگند كه ما را نكشتيد اما به خاطر تيغ برنده على (ع) بر خود بباليد 2.به شمشير پسر عبد الله يعنى احمد در جنگ و به پنجه نيرومند على (ع) بدين حال دستيافتند، پس كوتاه كنيد 3.على است آنكه در فخر مقامى والا دارد پس بيهوده ادعا مكنيد و پست و كوچك شويد (گم شويد)
مشركان كارزار على (ع) را مورد ستايش قرار مىدادند و آن را افتخارى براى على به شمار مىآوردند و با اين وجود، علت افتخار ايشان، تنها آن بود كه على كشنده آنهاست.مسافع بن جمحى در سوگ عمرو و كشته شدن او به دست امير المؤمنين (ع) شعرى سروده كه يكى از ابيات آن چنين است:
على پيروز شد و من به مانند اين افتخار دست نيافته و با مردى چنين قدرتمند روبهرو نشده بودم
هبيرة بن ابى وهب در رثاى عمرو و قتل او به دست على (ع) چنين مىسرايد:
از تو اى على، اين دليرى كه در ميدان به خرج دادى در جاى ديگرى نديدم و من بر نجد مقدم، همچون پيرى متوقف شدم.
به چه پيروزى شگفتى دستيافتى كه همين براى فخر تو بس است و تا زمانى كه زندهاى از خوارى و زبونى در امان مىمانى.
سعيد بن عاص نيز به على (ع) باليد و گفته است: من خوشحال نيستم جز آنكه مىبينم كشنده پدرم پسر عموى او يعنى على بن ابى طالب است.
همچنين پدر على (ع) وى را در زمانى كه كودكى بيش نبود، در واقعه شعب ابو طالب، در بستر پيامبر خوابانيد و آن حضرت (ع) با طيب خاطر به استقبال خطرى بس بزرگ رفت.
شجاعت والاى آن حضرت را همچنين مىتوان شب هجرت پيامبر از مكه به مدينه، ملاحظه كرد.وى بدون هيچ ترس و نگرانى خود را در معرض خطرى عظيم قرار داد.در حالى كه مردان مكه خانه پيامبر را به محاصره خود درآورده بودند، تا كسى را كه در بستر خفته استبه قتل برسانند.
شجاعت ديگر او در زمانى است كه پس از هجرت پيامبر كه به همراه فواطم (فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پيغمبر، و فاطمه دختر حمزه) آشكارا از مكه به طرف مدينه در حركتشد و او را در اين سفر به جز ابن ام ايمن و ابو واقد ليثى كه آنان نيز در مقابل جماعت قريش كارى از دستشان برنمىآمد، كس ديگرى همراهى نمىكرد.در اين حال با هشت تن از سواران قريش برخوردند كه پيشاپيش آنان جناح برده حرب بن اميه قرار گرفته بود.جناح در حالى كه بر اسب سوار بود با شمشير بر على (ع) حمله برد، آن حضرت پياده بود و از ضربت او جا خالى كرد و چون جناح از طرف كتف خم شده بود آن حضرت با ضربتى سنگين او را به دو نيم كرد، آن چنان كه آن ضربت تا كوهه زين اسب وى رسيد و آن را شكافت و باقى مشركان با ديدن اين صحنه هر يك پا به فرار گذاشتند.
در روز بدر، آن حضرت وليد بن عتبه را كشت و در كشتن عتبه و گروهى از سران مشركان شركت و دخالت داشت.روايت كردهاند كه على (ع) نيمى از كشتگان يا بيشتر آنان را به تنهايى به ديار عدم فرستاد و نيم ديگر را باقى مسلمانان به همراهى ملائكه مسومين به قتل رساندند.
در روز احد، آن حضرت مطابق با صحيحترين روايات، پرچمداران مشركان را كه گفتهاند هفتيا نه تن بودهاند به قتل رساند و مشركان با به قتل رسيدن آنها از معركه جنگ گريزان شدند.به طورى كه اگر تيراندازان از فرمان پيامبر اكرم (ص) سرپيچى نمىكردند، جنگ به سود مسلمانان پايان مىيافت.تمام كسانى كه در اين روز از لشگر مشركان به قتل رسيدند، بيست و هشت تن بودند كه هجده تن آنان را على (ع) كشته بود و وقتى كه مسلمانان، به جز اندكى از آنها، متوارى شدند، على (ع) در كنار پيامبر باقى ماند و از وجود آن حضرت (ص) محافظت كرد و هرگاه مشركان، بر او يورش مىبردند پيامبر وى را آگاه مىكرد و على (ع) آنان را پراكنده مىساخت.وى چنان از مشركان كشت كه جبرئيل از آن در شگفتشد و گفت: «اى پيامبر!اين طريق يارى كردن است»و آن گاه ندا داد (شمشيرى مانند ذوالفقار و مردى همچون على (ع) نيست.)
در واقعه خندق، هنگامى كه عمرو بن عبدود و همراهان او پيشروى مىكردند و از خندق گذشتند، على (ع) به همراه تنى چند از مسلمانان آمدند تا شكافى را كه مشركان براى پيشروى از آن استفاده كرده بودند، مسدود كنند.هيچ كس از مسلمانان، به جز على (ع) ، بر انجام اين كار بىباك نبود.وقتى عمرو همنبردى براى خود طلبيد، همه مسلمانان به هراس افتادند و در پاسخ به عمرو خاموش ماندند.گويى بر بالاى سر آنان پرنده مرگ به پرواز درآمده بود.عمرو با ديدن اين وضع شروع به توبيخ و سرزنش آنان كرد.پيامبر خطاب به مسلمانان فرمود: چه كسى به نبرد با عمرو خواهد رفت؟و هر كس با عمرو به نبرد پردازد، خداوند ورود به بهشت را براى او تضمين مىكند.كسى برنخاست جز على (ع) و گفت: اى پيامبر (ص) من با عمرو نبرد خواهم آزمود.اما پيامبر به او فرمود: بنشين!او عمرو است.پيامبر سه مرتبه ديگر همنبردى براى عمرو درخواست كرد و بار سوم به على گفت: «اگر چه او عمرو است اما تو مىتوانى به جنگ او بروى.»على (ع) در جنگ با عمرو بر او دستيافت و او را كشت.با كشته شدن عمرو كسانى كه همراه وى از خندق گذر كرده بودند متوارى شدند.على (ع) به تعقيب آنان پرداخت و بعضى از آنها را به ديار عدم رهسپار كرد و با اين كار خود هيبت مشركان را در هم كوبيد و«خداوند كافران را با همان خشم و غضبى كه به مؤمنان داشتند، بدون آنكه به غنيمتى دستيابند، بازگرداند و خدا خود جنگ را (به واسطه وجود على (ع) ) از مؤمنان كفايت فرمود». (1)
در جنگ خيبر على (ع) به درد چشم گرفتار آمد، به گونهاى كه نه صحرا را مىديد و نه كوه را.از اين روى پيامبر دو تن از مهاجران را به جنگ دشمنان فرستاد، اما آنان شكستخورده و بازگشتند.يكى از آن دو به دوستانش دشنام مىداد و آنان نيز او را دشنام مىدادند و ديگرى دوستان خود را سرزنش مىكرد و آنان او را سرزنش مىكردند.آنگاه پيامبر فرمود: فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه دوستدار خدا و رسول اوست و خدا و رسول نيز دوستدار اويند.او حمله برندهاى است كه از ميدان نمىگريزد و از معركه بازنمىگردد، مگر آنكه خداوند بر او گشايشى قرار دهد.سپس على (ع) را فراخواند و در چشم او از آب دهان خود ريخت و بهبود يافت.چون فردا شد پيامبر پرچم را به على (ع) سپرد.مرحب (از مردان نيرومند يهوديان خيبر) در حالى كه بر سر كلاهخودى گذارده بود و بر تن زرهى داشت، با على رو به رو شد.على (ع) با ضربتشمشيرى آن كلاهخود را همچون تخممرغى درهم شكست و زره و سر او را پاره كرد تا آنكه شمشير به فلك او رسيد و همه لشگريان صداى اين ضربه را شنيدند.آن حضرت در اين جنگ در قلعه خيبر را كه بيست مرد از آن محافظت مىكردند، از جاى كند.و آن را همچون پلى بر روى خندق قرار داد.چون مسلمانان از كار جنگ بازمىگشتند افراد زورمند اين در را اندكى جابهجا كردند و هفتاد تن آمدند تا آن در را به حالت اول بازگردانند اما نتوانستند و آن گاه مىبينيم كه على (ع) درى را كه هفتاد نفر نتوانستند بلند كنند به عنوان سپرى براى خود مىگيرد.به راستى در جهان كدام مرد شجاعى است كه تا اين حد به شجاعت و دليرى رسيده باشد؟
در جنگ حنين على (ع) در كنار پيامبر قرار گرفت.و اين در حالى بود كه همه مسلمانان از كنار او متوارى و پراكنده شده بودند.به جز ده تن كه نه تن از آنان از قبيله بنى هاشم بودند.على و عباس و پسر عباس در بين اين نه تن قرار داشتند.در اين جنگ على (ع) ابو حرول و چهل تن ديگر از آنان را به ديار عدم روانه كرد.و با فرار مشركان، و به لطف ثبات قدم على و آن عده قليل، مسلمان دوباره بازگشتند.مسلمين با ديدن پايمرديهاى على (ع) ، استقامت كردند، چرا كه از آنان، شجاعتى همچون دلاورى كه على به خرج مىداد، ديده نمىشد.امير المؤمنين (ع) در تمام پيشامدها و جنگها از مقامى شامخ برخوردار بود.
در جنگهاى جمل و صفين و نهروان، آن حضرت شخصا شركت داشت و پهلوانان نامدار را از ميان برداشت و با مردان زورمند آنان به جنگ پرداخت.
در جنگ جمل هر دو لشگر روبهروى هم ايستادند و نيزههاى آنها در قلب يكديگر مىنشست. هر سپاهى كه آهنگ رفتن به سوى شتر عايشه را مىكرد، كشته مىشد.از صداى بر هم خوردن شمشيرها صدايى همچون صدايى پتك به گوش مىرسيد.چون جنگ به اوج خود رسيد، آن حضرت به تنهايى به طرف شتر، كه با پارچهاى سبز پوشانده شده بود و مهاجرين و انصار گردش را گرفته و اطراف آن فرزندانش بودند، يورش برد.آن گاه بر آنان تاخت و بر قلب لشگريان جمل زد و با آنان در كار نبرد شد، سپس بازگشت و شمشيرش را كه خم شده بود با زانويش راست كرد.ياران و پسرانش گفتند: ما به تو كمك خواهيم كرد.اما على هيچ پاسخى به آنان نداد و حتى نگاهى به ايشان نكرد و آنگاه دوباره چون شيرى ژيان، خروشيد و براى بار دوم به تنهايى به خيل دشمن زد.مردان جنگى دشمن از ترس رويارويى با على (ع) مىگريختند و از چپ و راست او عقب مىنشستند، تا آنكه زمين از خون كشتگان، رنگين شد.آن حضرت دوباره به ميان ياران خود بازگشت و شمشيرش را كه خم شده بود، راست كرد و به پسرش محمد بن حنفيه فرمود: اى پسر حنفيه!در ميدان نبرد چنين بايد جنگ كرد.كسانى كه در اطراف آنان بودند خطاب به امير المؤمنين عرض كردند اى امير المؤمنين!چه كس خواهد توانست كارى را كه تو مىكنى، انجام دهد؟
يوم الهرير يكى از فرازهاى حساس جنگ صفين است.بعض روايان گفتهاند: «به خدايى كه محمد را برانگيختسوگند كه ما رئيس هيچ گروهى را، از زمانى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است، نديدهايم كه يك روز بتواند مانند على (ع) عمل كند.او، بنا بر آنچه حسابگران شمردهاند بيش از پانصد تن از نامآوران عرب را كشت، وى با شمشيرى كج و ناراستبه سوى سپاه دشمن خارج مىشد و مىگفت«از خداوند و از شما پوزش مىطلبم».ما او را در ميان مىگرفتيم و از وى مراقبت مىكرديم ولى او به ناگاه از دست ما به در مىشد و بر قلب لشگريان دشمن، تاخت مىآورد.به خدا سوگند ما هيچ شيرى را قوىتر و نزديكتر از او به دشمن نديديم.
---------------------------------------------------------------------------------
1. مضمونى است از آيه 25 سوره احزاب.-م.
كتاب: فروغ ولايت ص 293 تا 297
نويسنده: استاد جعفرسبحانى
پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گروههايى از دانشمندان يهود ونصارا براى تضعيف روحيهمسلمانان به مركز اسلام روى مىآوردند وسؤالاتى رامطرح مىكردند. از جمله، گروهى از احبار يهود وارد مدينه شدند وبه خليفه اول گفتند:در تورات چنين مىخوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترين امت آنها هستند. اكنون كه شما خليفه پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست.آيا در آسمانهاستيا در زمين؟
ابوبكر پاسخى گفت كه آن گروه را قانع نساخت; او براى خدا مكانى در عرش قائل شد كه با انتقاد دانشمند يهودى روبرو گرديد وگفت:در اين صورت بايد زمين خالى از خدا باشد!
در اين لحظه حساس بود كه على عليه السلام به داد اسلام رسيد وآبروى جامعه اسلامى را صيانت كرد. امام با منطق استوار خود چنين پاسخ گفت:
«ان الله اين الاين فلا اين له ; جل ان يحويه مكان فهو في كل مكان بغير مماسة و لامجاورة.يحيط علما بما فيها و لا يخلو شيء من تدبيره » (1)
مكانها را خداوند آفريد واو بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند اورا فرا گيرند. او در همه جا هست، ولى هرگز با موجودى تماس ومجاورتى ندارد. او بر همه چيز احاطه علمى دارد وچيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست.
حضرت على عليه السلام در اين پاسخ، به روشنترين برهان، بر پيراستگى خدا از محاط بودن در مكان، استدلال كرد ودانشمند يهودى را آنچنان غرق تعجب فرمود كه وى بى اختيار به حقانيت گفتار على عليه السلام وشايستگى او براى مقام خلافت اعتراف كرد.
امام عليه السلام در عبارت نخستخود (مكانها را خداوند آفريد...) از برهان توحيد استفاده كرد وبه حكم اينكه در جهان قديم بالذاتى جز خدا نيست وغير از او هرچه هست مخلوق اوست، هر نوع مكانى را براى خدا نفى كرد. زيرا اگر خدا مكان داشته باشد بايد از نخستبا وجود او همراه باشد، در صورتى كه هرجه در جهان هست مخلوق اوست واز جمله تمام مكانها واز اين رو، چيزى نمىتواند با ذات او همراه باشد. به عبارت روشنتر، اگر براى خدا مكانى فرض شود، اين مكان بايد مانند ذات خدا قديم باشد ويا مخلوق او شمرده شود. فرض اول با برهان توحيد واينكه در عرصه هستى قديمى جز خدا نيستسازگار نيست وفرض دوم، به حكم اينكه مكانى فرضى مخلوق خداست، گواه بر اين است كه او نيازى به مكان ندارد، زيرا خداوند بود واين مكان وجود نداشت وسپس آن را آفريد.
حضرت على عليه السلام در عبارت دوم كلام خود (او در همه جا هستبدون اينكه با چيزى مماس ومجاور باشد) بر يكى از صفات خدا تكيه كرد وآن اين است كه او وجود نامتناهى است ولازمه نامتناهى بودن اين است كه در همه جا باشد وبر همه چيز احاطه علمى داشته باشد، وبه حكم اينكه جسم نيست تماس سطحى با موجودى ندارد ودر مجاورت چيزى قرار نمىگيرد.
آيا اين عبارات كوتاه وپر مغز گواه بر علم گسترده حضرت على -عليه السلام وبهره گيرى او از علم الهى نيست؟
البته اين تنها مورد نبوده است كه امام عليه السلام در برابر احبار و دانشمندان يهود در باره صفات خدا سخن گفته، بلكه در عهد دو خليفه ديگر ودر دوران خلافتخويش نيز بارها با آنان سخن گفته است.
ابونعيم اصفهانى صورت مذاكره امام عليه السلام را با چهل تن از احبار يهود نقل كرده است كه شرح سخنان آن حضرت در اين مناظره نياز به تاليف رساله اى مستقل دارد ودر اين مختصر نمىگنجد. (2)
شيوه بحث امام على عليه السلام با افراد بستگى به ميزان معلومات وآگاهى آنان داشت. گاهى به دقيقترين برهان تكيه مىكرد واحيانا با تشبيه وتمثيلى مطلب را روشن مىساخت.
سلمان مىگويد:
پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، گروهى از مسيحيان به سرپرستى يك اسقف وارد مدينه شدند ودر حضور خليفه سؤالاتى مطرح كردند.خليفه آنان را به حضور على عليه السلام فرستاد. يكى از سؤالات آنان از امام اين بود كه خدا كجاست. امام آتشى برافروخت وسپس پرسيد: روى اين آتش كجاست؟دانشمند مسيحى گفت: همه اطراف آن، روى آن محسوب است وآتش هرگز پشت ورو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى كه مصنوع خداست طرف خاصى نيست، خالق آن، كه هرگز شبيه آن نيست، بالاتر از آن است كه پشت ورو داشته باشد; مشرق ومغرب از آن خداست وبه هر طرف رو كنى آن طرف وجه وروى خداست وچيزى بر او مخفى واز او پنهان نيست. (3)
امام عليه السلام نه تنها در مسائل فكرى وعقيدتى، اسلام ومسلمانان ودر نتيجه خليفه را كمك مىكرد، بلكه گاهى نيز كه خليفه در تفسير مفردات وواژههاى قرآن عاجز مىماند به داد او مىرسيد. چنان كه وقتى شخصى از ابوبكر معنى لفظ «اب» را در آيه وفاكهة وابا متاعا لكم و لانعامكم (4) سؤال كرد، وى با كمال تحير مىگفت:به كجا بروم اگر بدون آگاهى كلام خدا را تفسير كنم.
چون خبر به على عليه السلام رسيد فرمود: مقصود از اب، همان علف وگياه است. (5)
اينكه لفظ اب در زبان عربى به معنى گياه وعلف است در خود آيه گواه روشن بر آن وجود دارد، زيرا پس از آيه وفاكهة وابا بلافاصله مىفرمايد: متاعا لكم ولانعامكم . يعنى: اين دو، مايه تمتع شما وحيوانات شماست.آنچه مىتواند براى انسان مايه تمتع باشد همان «فاكهه» است وآنچه مايه لذت وحيات حيوان است «اب » است كه قطعا گياه وعلف صحرا خواهد بود.
خليفه اول نه تنها در كسب آگاهى از مفاهيم قرآن از امام على عليه السلام استمداد مىجست، بلكه در احكام وفروع دين نيز دست نياز به سوى آن حضرت دراز مىكرد.
مردى را كه شراب خورده ماموران به نزد خليفه آوردند تا حد شرابخوارى براى او جارى سازد. وى ادعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده ودر ميان گروهى پرورش يافته كه تا آن هنگام شراب را حلال مىدانستهاند. خليفه در تكليف خود متحير ماند. فورا كسى را روانه حضور على عليه السلام كرد وحلمشكل را از او خواست.
امام فرمود:
بايد دو نفر از افراد موثق دست اين فرد شرابخوار را بگيرند وبه مجالس مهاجرين وانصار ببرند واز آنان بپرسند كه آيا تاكنون آيه تحريم شراب را براى اين مرد تلاوت كردهاند يا نه. اگر آنان شهادت دادند كه آيه تحريم شراب را بر اين مرد تلاوت كردهاند بايد حدالهى را براو جارى كرد واگر نه، بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب نزند وسپس رها ساخت.
خليفه از دستور امام عليه السلام پيروى كرد وسرانجام آن مرد آزاد شد. (6)
درست است كه امام عليه السلام در دوران خلافتخلفا سكوت كرد ومسئوليتى نپذيرفت، ولى هيچ گاه در بارهاسلام ودفاع از حريم دين شانه خالى نكرد.
در تاريخ آمده است كه راس الجالوت (پيشواى يهوديان) مطالبى را به شرح زير از ابوبكر پرسيدونظر قرآن را از او جويا شد:
1- ريشهحيات وموجود زنده چيست؟
2- جمادى كه به گونهاى سخن گفته است چيست؟
3- چيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است چيست؟
چون خبر به امام عليه السلام رسيد فرمود:
ريشه حيات از نظر قرآن، آب است. (7) جمادى كه به سخن در آمده، زمين وآسمان است كه اطاعتخود را از فرمان خدا ابراز كردند. (8) وچيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن استشب وروز است. (9)
چنان كه از اين سخنان على عليه السلام آشكار است امام معمولا براى اثبات سخن خود به آياتى از قرآن استناد مىكرد واين بر استوارى سخن او مىافزود. (10)
پىنوشتها:
1- ارشاد مفيد، چاپ سنگى، ص107.
2- ر.ك. حلية الاولياء، ج1، ص 72.
3- قضاء امير المؤمنين، ط نجف،1369، ص96.
4- سوره عبس، آيات 31 و32:وميوه واب را رويانديم تا مايه تمتع شما وچهار پايانتان باشد.
5- الدر المنثور، ج6،ص317، ارشاد ص106.
6- كافى، ج2، حديث16; ارشاد مفيد، ص106; مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص489.
7- وجعلنا من الماء كل شيء حي .(انبياء:30)يعنى: ازآب هر موجود زنده اى را آفريديم.
8- فقال لها و للارضه ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين .(فصلت:11; يعنى: به آسمان وزمين گفت از روى رغبتيا كراهتبه فرمان خدا باشيد. گفتند با كمال رغبت مطيع فرمان خداييم.
9- يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل .(لقمان:29) يعنى: شب را در روز داخل مىكند وروز را در شب.
10- بحار الانوار، ج40، ص 224.
فکر کنم بهتره که شیر اسلام را بهتر بشناسیم.
كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 18
نويسنده: سيد محسن امين
ترجمه على حجتى كرمانى
در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشهاى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مىگويد: «من اين شمع را ديدم».آنچه در اوصاف على (ع) مىآيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت: او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مىكنيم.
على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مىزد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مىآمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهرهاى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش، موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مىدرخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقرهاى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مىنمود.گردنش ستبر و شانههايش همچون شانههاى شيرى ژيان، فراخ بود.
در روايتى ديگر ذكر شده است: شانههايش مانند شانههاى شيرى قوى جثه، پهن بود. بازوان نيرومندش، از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجههايى قوى و قدرتمند داشت.
در روايتى ديگر نيز آمده است: آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مىگرفت، بر او مستولى مىشد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مىداد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفتشده بودند، بزرگ مىنمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مىشد.چون به ميدان كارزار روى مىآورد، با هروله و شتاب مىرفت.نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى، پيروز مىشد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.
مغيره در اين باره گفته است: على (ع) همچون شير بود، بلكه از شير قوىتر و اندامش از اندام او بهنجارتر مىنمود.
آن حضرت را با الفاظى همچون اصلع (طاس و بىمو) ، اجلح (كسى كه جلوى سر او كم مو باشد) ، انزع (مردى كه موى پيشانيش از هر دو طرف رفته) و بطين (شكم بزرگ) بسيار توصيف كردهاند كه ذكر آن نيز گذشت.
در كتاب فائق آمده است كه ابن عباس مىگويد: من زيباتر از طرفين پيشانى على (ع) نديدهام.شرصتان (طرفين پيشانى) از شرص و به معناى جذب و كشيدن است.گويا مو كشيده شده و جاى آن معلوم مىشود.آيا به وجه تسميه مو به نزعه نمىنگرى و نمىبينى لغات جذب و نزع همه از يك رشته سرچشمه مىگيرند؟!
الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل. (اعراف/157) .
ايمان و اعتقاد به پيامبران سلف يكى از اركان اعتقادى اسلام است كه در آيات مكررى از قرآن مجيد به آن اشاره شده است و تأكيد شده كه مسلمانان بايد به تمام پيامبران خدا ايمان آورده و ميان آنان تفاوتى قائل نباشند: «قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون» (1) بگوييد، ما به خدا ايمان آوردهايم و به آنچه به ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از طرف پروردگار داده شده است و ما هيچ فرقى ميان آنها نمىگذاريم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم.
بنابراين، پيامبران يك رشته واحدى را تشكيل مىدهند كه با همه اختلافات فرعى و شاخهاى، حامل يك پيام و وابسته به يك مكتب بودهاند. پيامبران پيشين مبشر پيامبران پسين بوده و پسينيان مؤيد و مصدق پيشينيان بودهاند.
قرآن مجيد تصريح مىكند كه خداوند متعال با پيمانى كه از همه انبياى عظام گرفته، آنها را مكلف كرده است كه وقتى پيامبرى آمد كه حقيقت آنها را تصديق و كتابهايشان را به گواهى درست شهادت داد، به او ايمان آورده و آن حضرت را يارى كنند:
«و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جائكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه» (2) هنگامى كه خداوند پيمان مؤكد از پيامبران گرفت كه هرگاه كتاب و حكمت به شما دادم سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مىكند، به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد.
اميرالمؤمنين (ع) در اولين خطبه نهج البلاغه پس از اشاره به خلقت عالم و آدم چنين مىفرمايد : «پس خداوند پيغمبرانش را در ميان مردم برانگيخت و ايشان را با فواصل معينى پى در پى فرستاده تا از آنان عهد و پيمان خداوند را كه عمل بر وفق پيمان و فطرتشان بود بخواهند و نعمت فراموش شده خداوند را كه توحيد فطريشان است به يادشان آورند و از راه تبليغ با برهان و حجت با ايشان گفتگو كنند. و خداى تعالى بندگان را از پيغمبر فرستاده شده، كتاب نازل شده، برهان قاطع و راه استوار محروم نكرده است...» پيامبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده به آنان گفته شده و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرفى كرده است. (3)
البته زمينه ظهور پيامبران از زمانهاى دور دست (از ازل) پيشبينى شده كه يك سلسله حوادث تاريخى در طول زندگى انسانها موجب ظهور آنان در مقاطع مختلف زمان گرديده است. به همين لحاظ است كه در منابع اسلامى اشاراتى هست كه خلقت پيامبر عظيم الشأن اسلام منحصر به زمان تولد ظاهرى آن حضرت نبوده بلكه وجود مقدسش سابقه در علم خداوندى دارد: «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين» (4) من پيغمبر بودم در حالى كه حضرت آدم (ع) بين آب و گل بود.
درباره بشارات مربوط به انبيا بايد دانست كه نامهايى كه پيامبران به آن خوانده شدهاند كلا اسامى خاص نبوده بلكه آنان را گاهى به نام و گاهى به صفت توصيف كردهاند، چنان كه قرآن كريم به هر دو شكل معرفى، درباره حضرت محمد (ص) از نظر توراة و انجيل اشاره كرده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل ...» (5) آنان كه پيروى مىكنند از پيامبر نبى امى كه نام و بشارت او را نزد خود در توراة و انجيل مىيابند.
ظاهر آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه صفات: رسول، نبى و امى براى حضرت محمد (ص) در آن كتابها مكتوب و مدون است. و نيز قرآن گويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد» (6) . هنگامى كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت كه من همانا رسول خدا به سوى شما هستم و حقانيت كتاب توراة را كه در مقابل من است تصديق مىكنم و نيز شما را مژده مىدهم كه بعد از من رسول ديگرى مىآيد كه نامش احمد است.
قبلا بايد دانست كه هيچ يك از كتابهاى مذهبى اديان گذشته به شكل اصلى خود باقى نمانده و آن پاكى و خلوصى را كه در زمان ظهور نبى داشتهاند حفظ نشده است.
در قرون وسطى عدهاى از دانشمندان غربى توراة را زير ذره بين انتقاد قرار داده، معارضات و تناقضات تاريخى آن را استخراج كردند. در قرن هفدهم ميلادى فيلسوف يهودى هلندى به نام «اسپينوزا» قلم نقد به دست گرفته و در كتاب خود موسوم به «مذهب و سياست» تناقضات و اختلافات كتاب مقدس را بيان كرد و دانشمندانى را كه معتقدند اين تناقضات ظاهرى است به باد ريشخند گرفت. (7)
فليسين شاله مىنويسد: بين انجيلهاى (8) جامع و انجيل «يوحنا» اختلاف روش و اسلوب و گاهى ضد و نقيض وجود دارد. در انجيلهاى جامع، دوره تبليغ مسيح يك سال است، ولى در انجيل «يوحنا» سه سال مىباشد. در انجيلهاى جامع كارهاى مسيح مخصوصا در «جليله» ايالت قديمى فلسطين گسترش مىيابد در صورتى كه در انجيل «يوحنا» در «يهوديه» انجام مىپذيرد... در انجيل «متى» عيسى (ع) آمده تا اديان را تكميل كند (9) در صورتى كه در انجيل «مرقس» گويد: «تصور نكنيد كه من براى پيوند آمدهام بلكه براى تفرقه آمدهام» (10) . به هر حال، با همه اشتباهات و تناقضگوييهايى كه در ميان كتابهاى دينى سابق وجود دارد، نبايد همه آنها را مردود و مخدوش دانست. در ميان آنها دستوراتى صحيح و نكات و مطالبى پاك كه نشانى از اصل باشد بسيار است، از جمله آنها بشاراتى است نسبت به پيامبر بزرگ اسلام كه با همه تلاشهايى كه روحانيون كردهاند كه در آن تغييراتى بوجود آورند، اصل مطلب از بين نرفته است. در توراة آمده است كه خداوند به ابراهيم گفت: «از ولايت خود و از مولد خويش و از خانه پدر خود به سوى زمينى كه بتو نشان دهم بيرون شو و از تو امتى عظيم پيدا كنم و ترا بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو بركت خواهى بود و بركت دهم به آنانى كه تو را مبارك خوانند و لعنت كنم به آنكه تو را ملعون خواند و از تو جميع قبايل جهان بركت خواهند گرفت.» (11)
در جاى ديگر توراة مىخوانيم: «و بعد از جدا شدن لوط از وى خداوند به ابرام گفت: اكنون تو چشمان خود را برافزا و از مكانى كه در آن هستى به سوى شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر، زيرا تمام اين زمين را كه مىبينى به تو و ذريه تو تا به ابد خواهم بخشيد و ذريه تو را مانند غبار زمين گردانم، چنان كه اگر كسى غبار زمين را تواند شمرد ذريه تو نيز شمرده شود.» (12) و نيز توراة پس از بيان كشتن حضرت ابراهيم (ع) جانوران و مرغان را جهت حصول اطمينان مىگويد: «در آنروز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: اين زمين را (كنعان يا فلسطين) از نهر مصر تا نهر عظيم يعنى نهر فرات به نسل تو بخشيدهام» (13) حاج بابا قزوينى (14) يكى از دانشمندان بزرگ يهود يزد در مورد مطالب ياد شده گويد: گرچه علماى بنى اسرائيل همه اين وعدهها را درباره حضرت اسحاق و يعقوب و ذريه او درست مىدانند ولى با اندك تأمل در متون فوق الذكر سستى آن ظاهر مىشود: اول آن كه بنى اسرائيل هميشه طايفه محصورى بودهاند نه به طايفه ديگر آميخته مىشدند و نه كسى را به خود راه مىدادند، و در زمان موسى عليه السلام و بعد از موسى چند دفعه به شماره درآمدند، چنان كه در وقت خروج از مصر و ورود به «تيه» و خروج از «تيه» ايشان را شمردند و عدد ايشان در توراة و غيره در كتب مسطور است.
دوم آنكه، وعده فرموده كه تمام آن زمين را به ذريه تو خواهم داد. و هرگز بنىاسرائيل كل آن زمين را در تصرف نداشتند... و نيز هرگز به حوالى نهر فرات عبور نكردند تا چه رسد كه بر آنجا مسلط شوند.
سيم آنكه، توراة بعد از بيان جريان ازدواج «هاجر» با حضرت ابراهيم (ع) كه با پيشنهاد «ساره» انجام گرفت، نقل مىكند: كه هاجر از پيش او گريخته به بيابانى رفت و در سر چشمهآبى فرشتهاى بر او نازل شده و گفت: از كجا مىآيى و به كجا مىروى؟ هاجر جواب داد: كه از خاتون خود گريختهام. فرشته او را امر به بازگشتن نزد خاتون خود كرد. سپس توراة چنين ادامه مىدهد: «و فرشته به وى گفت: ذريه تو را بسيار افزون گردانم به حدى كه از كثرت به شماره نيايند و فرشته خداوند وى را گفت: اينك حامله هستى و پسرى خواهى زاييد و او را اسماعيل نام خواهى نهاد، زيرا خداوند تظلم تو را شنيده است» (15) . حاج بابا قزوينى پس از بيان مطالب ياد شده از توراة مىگويد: «و بر هر هوشمند مطلع مخفى نخواهد بود كه وعده فرمودن خدا به هاجر كه «نسل ترا بسيار خواهم كرد به حيثيتى كه شمرده نشود» اشاره است به اين كه همان بشارت كه به حضرت ابراهيم داده شده و موجب سرور آن حضرت شده در شأن همان فرزندى بوده كه در رحم هاجر است تا موجب خوشنودى كامل براى هاجر تواند گرديد. (16)
به هر حال، توراة با بيان روشنى پرده از چهره وعده خداوند به ابراهيم خليل برداشته و با بشارت به ظهور پيغمبرى از برادران بنىاسرائيل، به علامات و امتيازاتش اشاره كرده است:
در سفر تثنيه آمده است: «بنى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت. و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت. و هر كسى كه سخنان مرا كه او به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (17) در اين متن، بر خلاف آنچه برخى از علماى اسرائيلى پنداشتهاند، مورد بشارت پيغمبر بنى اسرائيل نيست تا يهوديان وى را با حضرت يوشع و مسيحيان با حضرت مسيح تطبيق دهند، بلكه عبارت: «از ميان برادران ايشان» با صراحت، بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) مىدهد كه پيغمبرى است از برادران بنىاسرائيل، كه جهت هدايت انسانها برانگيخته شده است. زيرا بنىاسرائيل كه فرزندان يعقوب هستند از نسل اسحاق مىباشند و برادران ايشان بنىاسماعيل مىباشند كه حضرت محمد (ص) از نسل اوست. و همچنين عبارت: «كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت» اشاره به اين است كه بر آن نبى كتابى نازل شده و در عين حال وى امى و درس ناخوانده خواهد بود. نه مىتوانست بخواند و نه بنويسد، و در ميان فرزندان اسماعيل غير از حضرت محمد (ص) كسى بر نخاسته كه داراى چنين صفتى باشد.
قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به حضرت رسول گويد: «و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون» (18) تو هرگز قبل از اين، كتابى نمىخواندى و با دست خود چيزى نمىنوشتى مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند. يعنى نظر به اينكه تونه مسلط برخواندن بودى و نه نوشتن و مردم سالهاست كه تو را به اين صفت مىشناسند، ديگر جاى ترديدى براى آنان نيست كه اين قرآن كتاب خداست و مبطلان هم كه همواره مىخواهند حق را باطل معرفى كنند بهانهاى نخواهند داشت.
با توجه به آنچه گفته شد، رسول بشارت داده شده در توراة، از فرزندان حضرت اسماعيل بوده كه با گذشت زمان محرز شد كه نام مباركش حضرت محمد (ص) پيامبر خاتم مىباشد، به همين دليل بعضى از علما و دانشمندان يهود زمان آن حضرت كه براى آنان مسلم شده بود كه او همان كسى است كه توراة به آمدنش خبر داده است، مسلمان شدند و عدهاى هم كفر ورزيدند كه در اينجا به عنوان نمونه به جمعى از آنان اشاره مىشود:
1 ـ عبدالله بن سلام، وى از علما و دانشمندان يهود بود كه پس از هجرت رسول اكرم اسلام آورد و به سال 43 ه ـ در مدينه درگذشت. عبدالله كه شرح صفات پيامبر اسلام را در كتب پيشين مطالعه كرده بود چنان مشخصات آن حضرت براى او زنده و روشن ترسيم شده بود كه مىگفت : «من پيغمبر اسلام را از فرزندم بهتر مىشناسم» .
قرآن مجيد نيز به اين مطلب اشاره كرده مىگويد: «الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون» (19) يعنى، آنهايى كه كتاب آسمانى را به آنان دادهايم او را (پيغمبر را) همچون فرزندان خود مىشناسند (اگرچه) جمعى از آنان با اينكه مىدانند حق را كتمان مىكنند.
2 ـ مخيريق، از جمله كسانى كه در زمان رسول اكرم مسلمان شد «مخيريق» دانشمند ثروتمند و متمول يهودى بود كه با همه شناختى كه از رسول خدا داشت، به علت سلطه عرق مذهبى همچنان تا روز «احد» كه همزمان با روز «شنبه» بود باقىماند. در آن روز خطاب به يهوديان كرده گفت: اى يهوديان! شما مىدانيد كه يارى حضرت محمد (ص) بر شما واجب است. آنان در جواب گفتند: امروز روز «شنبه» است. اما او در جواب گفت: شنبهاى نيست. سپس با سلاح خود نزد رسول الله در «احد» آمد. و به وارث خود وصيت كرد كه اگر كشته شود اموالش متعلق به حضرت محمد (ص) باشد تا در راه خدا صرف كند. پس وارد معركه شد تا شهيد گرديد. وقتى خبر به حضرت رسيد فرمودند: «مخيريق» بهترين يهودى بود. حضرت اموالش را در اختيار گرفت كه بيشتر صدقات آن حضرت در مدينه از آن اموال (20) بود.
3 ـ عبد الله بن صوريا، نقل شده است كه روزى رسول خدا وارد «بيت المدارس» كه محل تدريس توراة بود، شده و به يهوديان فرمود: دانشمندترين فرد خود را نزد من بياوريد. پس «عبدالله بن صوريا» را معرفى كردند، حضرت وى را به دينش و به آنچه از نعمتهاى خداوند اعم از من و سلوى كه بر آنان ارزانى داشته است سوگند داده فرمودند: آيا تو مىدانى كه من رسول خدايم؟ عرض كرد: آرى و شناخت اين قوم نيز در حد شناخت من نسبت به تو است. و صفات و مشخصات تو در توراة بيان شده است، ولى اينان بر تو حسد ورزيدند. حضرت فرمودند: مانع ايمان تو چيست؟ جواب داد: مايل نيستم بر خلاف قوم عمل كنم ولى اميدوارم اين قوم از تو تبعيت كرده مسلمان شوند و من نيز مسلمان خواهم شد. (21)
4 ـ حى بن اخطب، ميرخواند مىنويسد: حى بن اخطب از قبيله بنى النظير بود كه پس از ملاقات با رسول خدا وقتى اقربا و برادران از حال پيغمبر (ص) سؤال كردند گفت: محمد آن است كه وصف او را در توراة مىيابيم و علما و احبار ما به قدوم او بشارت دادهاند و ليكن با او هميشه در مقام عداوت خواهيم بود، زيرا نبوت از فرزندان اسحق به اولاد اسماعيل منتقل گرديد. (22)
صفية بن حى نيز در اين رابطه گويد: وقتى رسول خدا وارد مدينه شده و در «قبا» نزول اجلال فرمودند، پدرم «حى بن اخطب» و عمويم «ابوياسر بن اخطب» صبحگاهان نزد حضرتش آمده تا غروب آفتاب مراجعت نكردند. وقتى بازگشتند هر دو خسته و كسل به نظر مىآمدند ولى شنيدم كه عمويم ابوياسر به پدرم مىگويد. آيا او همان كسى است كه توراة بشارت به آمدنش را داده است؟ پدرم جواب داد: آرى به خدا قسم. دوباره پرسيد: آيا تو او را مىشناسى؟ پدرم گفت : بلى. پرسيد: عقيدهات درباره او چيست؟ پاسخ داد: دشمنى او. (23)
5 ـ جارود بن العلا، جارود از دانشمندان نصارى بود كه با قومش حضور حضرت رسول آمده به او خطاب كرد و گفت: من به حقيقت نزد تو آمده تا با صدق و صفا با تو سخن گويم. قسم به كسى كه به حق تو را به نبوت مبعوث كرده صفات تو را در انجيل يافتهام. تحيت و تهنيت براى تو و سپاس براى كسانى كه تو را گرامى مىدارند. پس من گواهى مىدهم: «لا اله الا الله و انك محمد رسول الله» (24)
6 ـ بحيرا نصرانى، مطابق روايات اسلامى در آن هنگام كه پيغمبر اسلام در سن 9 يا 12 سالگى با عموى خود ابوطالب به سفر شام مىرفت قافله ايشان در «بصرى» منزل گزيد، «بحيرا» كه در دير آنجا سكونت داشت از روى علائم كتاب آسمانى، پيغمبر را شناخت و او را سوگند داد كه هرچه پرسد به راستى جواب گويد. محمد (ص) پاسخ راهب را گفت. پس از آن، راهب در باره وى به عمويش ابوطالب سفارش كرد و گفت كه او پيغمبر موعود است و بايد وى را از يهوديان محفوظ نگه دارد، و خود او به پيغمبر ايمان آورده بود اما در زمان بعثت در گذشته بود . (25) به هر حال، اسلام آوردن عدهاى از دانشمندان يهود ونصارى مانند: «كعب الاحبار» (26) و ديگران و همچنين كتمان نمودن بعضى ديگر كه به نمونههايى از آنها اشاره شد، گواه بر اين است كه در كتابهاى آنان بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) داده شده كه جمعى به او ايمان آورده و بعضى ديگر وى را انكار كردند.
پىنوشتها:
.1 بقره/ .135
.2 آل عمران/ .77
.3 چنان كه قرآن مجيد در سوره «صف» آيه 6 ضمن تأييد توراة حضرت موسى (ع) توسط عيساى مسيح (ع) مبعوث شدن حضرت محمد (ص) را نيز به امت خود بشارت داده مىگويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد...»
.4 بحار الانوار، ج 16، باب 12، ص 402، دار الكتب الاسلامية، چاپ جديد، آخوندى، تهران .
.5 اعراف/ .157
.6 صف/ .6
.7 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، ترجمه دكتر محبى، ديماه 46، تهران، ص .273
.8 امروز دانشمندان، اناجيل: متى، مرقس و لوقا را تحت عنوان اناجيل، جامع به هم ملحق كرده و نشان مىدهند كه اين سه انجيل روابط بسيار نزديك با يكديگر دارند و در مقابل آنها انجيل «يوحنا» قرار دارد. (تاريخ اديان، دكتر محبى، ص 406) .
.9 انجيل متى، باب پنجم، آيه .18
.10 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، دكتر محبى، دى ماه 46، ص .407
.11 سفر پيدايش، باب .12
12 و .13 سفر پيدايش، بابهاى 13 و 15، دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.
.14 حاج بابا قزوينى يزدى، دانشمندى بزرگ از دانشمندان يهود يزد، در اواخر سده دوازده هجرى بشمار مىرفته كه در اثر بحث و كنجكاوى بسيار در اديان مختلفه و ارشادات پدر بزرگوارش محمد اسماعيل جديد الاسلام كه او نيز از بزرگان و دانشمندان يهود آن سامان بوده است، به شرف اسلام مشرف و در راه اثبات حقانيت اين دين آسمانى با يهوديان به مباحثه و جدل مىپرداخت.
.15 سفر پيدايش، باب 16 ـ دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.
.16 محضر الشهود فى رد اليهود، كتابخانه وزيرى يزد، چاپ نجف اشرف، ص .20
.17 سفر تثنيه، باب 18، دار السلطنه لندن، 1895 ـ م.
.18 عنكبوت/ .47
.19 بقره/ .146
.20 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، ص .298
.21 ميرخواند، روضة الصفا، ج 2، انتشارات خيام، ص .193
.23 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، 1119 ـ م، ص .229
.24 همان مأخذ، ص .311
.25 غلامحسين مصاحب، دائرة المعارف فارسى، ذيل كلمه «بحيرا» ، ج اول، لغتنامه دهخدا، ذيل كلمه «بحيرا» .
.26 دايرة المعارف مصاحب مىنويسد: ابواسحاق كعب بن ماتع 32 يا 34 ه ـ يكى از يهوديان «يمن» بود كه در خلافت ابوبكر يا عمر خطاب اسلام آورد و منبع بسيارى از اطلاعات مسلمين در باب داستانهاى بنى اسرائيل بشمار مىرود. هنگامى كه به مدينه آمد كتاب و سنت را از صحابه آموخت و ايشان نيز اخبار اقوام پيشين را از وى آموختند. عنوان او را به صورت «كعب الحبر» نيز ضبط كردهاند. و «حبر» كه جمع آن «احبار» است كلمهاى است عبرى كه به معنى روحانى يهودى مىباشد.
لازم دونستم که در وبلاگم چند تا پیوند در مورد قرآن و ... بگذارم و در ضمن این بر همه ی افراد واجب است که با دلیل و منطق جواب چنین افرادی را بدهند.
http://jc.blogfa.com این هم همون وبلاگه ضد اسلام است و در ضمن خواهش می کنم از تعصب بیجا بپرهیزید و تندی را در کلامتان از بین ببرید.
كتاب: عقايد اسلامى در پرتو قرآن، حديث و عقل، ص 189
نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى
آن چه كه يك بعد دارد و در فاصله بين دو نقطه قرار دارد «خط» گويند و آن چه داراى دو بعد است، يعنى طول و عرض دارد و عمق ندارد «سطح» گويند و هر چيز كه سه بعد دارد، يعنى داراى طول، عرض و عمق است و بتوان آن را با حواس پنجگانه ظاهر درك كرد «جسم» گويند.
جسم با تحقق خود خلئى را كه مكان مىنامند پر مىكند، بنابراين هيچ جسمى خالى از مكان نبوده و بىنياز از آن نيست.
اگر فرض كنيم خدا جسم باشد، در اين صورت وجود او همراه با مكانى خواهد بود كه در آن جاى گيرد، و به اين مكان نياز خواهد داشت، و نياز، با خدايى، سازگار نيست.
و نيز هر جسمى مركب از اجزاست و هر مركبى به اجزاى خود نيازمند است. پس اگر فرض كنيم خدا جسم باشد بايد او را مركب و نيازمند بدانيم در حالى كه گفته شد: نياز و احتياج با خدا بودن و دارا بودن همه كمالات سازگار نيست.
پيشوايان بزرگ اسلام با بيانهايى محكم، جسم بودن را از خدا نفى كردهاند.
امام صادق ( عليه السلام) مىفرمايد:
سبحان من لا يعلم كيف هو ليس كمثله شىء و هو السميع البصير لا يحد و لا يحس... و لا يحيط به شىء و لا جسم؛ (1)
منزه است خدايى كه كسى جز او نمىداند كه ذات او چگونه است، هيچ چيز مانند او نيست و او شنوا و داناست، محدود و محسوس نيست، كمالات او حد و انتها ندارد... و با حواس درك نمىشود جسم نيست.
و يا در جاى ديگر مىفرمايد:
ان الجسم محدود متناه و الصورة محدودة متناهية فاذا احتمل الحد احتمل الزيادة و النقصان و اذا احتمل الزيادة و النقصان كان مخلوقا؛ (2)
امام ششم در اين جملهها با برهانى بسيار محكم جسم بودن را از خدا نفى مىكند، توضيح اين كه: تمام اجسام به حكم داشتن سه بعد (طول، عرض و عمق) و محدود بودن هر كدام از آنها، محدود خواهند بود؛ يعنى قابل كم و زياد شدن هستند و هر چيزى كه محدود و قابل كم و زياد شدن باشد، مخلوق خواهد بود، و خالق و آفريدگار جهان محدود نيست و هيچ حد و مرزى براى او فرض نمىشود؛ زيرا حد و مرز داشتن نشانه مخلوق است.
اين جا تذكر يك نكته لازم است و آن اين كه به كار رفتن برخى از الفاظ مانند «دست» در قرآن مجيد درباره خدا دليل برجسم بودن خدا نيست؛ زيرا در اين قبيل كلمات به حكم عقل و تصريح دانشمندان ادب، معانى كنايى منظور است؛ مثلا وقتى گفته مىشود «يد الله فوق ايديهم؛ (3) دست خدا بالاى دست آنهاست» ، منظور قدرت خداست همان طور كه در مثل معروف فارسى «دست بالاى دست بسيار است» همين معنا منظور است.
و همين طور در آيه ديگر كه خداى متعال مىفرمايد:
قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى؛ (4)
اى ابليس چه چيز مانع تو شد كه بر مخلوقى كه با دستان خود او را آفريدم سجده نكنى؟
منظور از دست همان قدرت است.
پاورقىها:
.1 صدوق، توحيد، ص .98
.2 همان، ص .99
.3 فتح (48) آيه .10
.4 ص (38) آيه .75
كتاب: خدا از ديدگاه قرآن، ص 201
نويسنده: آيت الله شهيد دكتر بهشتى
آيه 103 سوره انعام درباره رؤيت خدا چنين مىگويد:
لا تدركه الابصار و هو يدرك ا لابصار و هو اللطيف الخبير .
ديدهها او را درنيابند، ولى او ديدهها را دريابد و اوست نامريى آگاه.
علامه حلى گويد:
«...وجوب الوجود يقتضى نفى الرؤية ايضا... (واجب الوجود بودن خود به خود مستلزم نفى رؤيت نيز هست..). (1) »
علامه پس از اين اظهار نظر كه درباره رؤيت خدا مىكند مطلب را چنين ادامه مىدهد:
بدان كه بيشتر عقلا بر اين عقيدهاند كه خدا را نمىتوان ديد ولى كسانى كه خدا را جسم مىپندارند، مىگويند خدا را مىتوان ديد. البته اينها هم اگر خدا را جسم نمىپنداشتند و او را موجودى مجرد از ماده مىدانستند رؤيت او را محال مىشمردند.
ولى اشعريها درباره رؤيت نظرى دادهاند كه با رأى همه عقلا مخالف است، آنها چنين پنداشتهاند كه خدا در عين آنكه جسم نيست و مجرد از ماده است، قابل رؤيت نيز هست... (2) »
اشعرى (؟ ـ 330) در مقالات درباره رؤيت چنين گفته است:
«درباره رؤيت خدا و امكان ديدن او با چشم اختلاف است و در اين زمينه نوزده قول وجود دارد.
گروهى گفتهاند ممكن است ما در همين دنيا خدا را با چشم ببينيم، شايد خدا يكى از همين كسانى باشد كه ما در راه به آنها برخورد مىكنيم. برخى از اينها حلول خدا را در اجسام ممكن مىدانند. اينها وقتى انسانى را مىبينند كه از او خوششان مىآيد احتمال مىدهند كه شايد خدا در او حلول كرده باشد.
بسيارى از كسانى كه رؤيت خدا را در همين دنيا ممكن مىشمرند، مىگويند ممكن است با خدا دست داد و به او دست زد، ممكن است او به ديدارشان بيايد. (3) اينها مىگويند مردمى كه خلوص نيت دارند هر وقت بخواهند با خدا معانقه مىكنند، چه در دنيا، چه در آخرت، اين مطلب از برخى از طرفداران مصر و كهمس نقل شده است.
از طرفداران عبدالواحد بن زيد نقل شده كه گفتهاند خداى سبحان براى هر كس به ميزان عملش قابل رؤيت است. بنابراين، هر كس عملش بهتر باشد او بهتر مىبيند.
گروهى گفتهاند ما در اين دنيا خدا را در خواب مىبينيم ولى در بيدارى نه.
از رقبة بن مصقله نقل شده كه گفته است در خواب خداى ذوالجلال را ديدم كه گفت من جايگاه والايى به او، يعنى سليمان تيحى خواهم داد، او چهل سال نماز صبح را با وضويى كه براى نماز عشاء گرفته بود، خواند (يعنى شب زنده دار بود).
كسان بسيارى هستند كه از اين مطلب كه خدا در دنيا ديده مىشود و از مطالب ديگرى كه اينها گفته اند خوددارى كرده و گفته اند او فقط در آخرت ديده مىشود. (4) »
اشعرى در اواخر جلد اول اين كتاب در يك فصل، خلاصهاى فشرده از عقايد اصحاب حديث و اهل سنت را آورده و گفته است:
(اصحاب حديث و اهل سنت) مىگويند خداى سبحان در روز رستاخيز با چشمان آن چنان ديده مىشود كه ماه در شب چهارده، مؤمنان او را مىبينند و كافران او را نمىبينند زيرا ميان آنان و خدا حجابى هست، خداى عز و جل فرموده است:
«هرگز در آن روز (يعنى روز قيامت) آنها از خداوندگار خود محجوباند). (5)
موسى (ع) از خداى سبحان تقاضا كرد كه در همين دنيا او را ببيند، ولى خداى سبحان بر كوه جلوهگر شد و آن را از هم پاشاند تا به او بفهماند كه او را در دنيا نخواهد ديد، ولى در آخرت خواهد ديد. (6) »
اين همان نظرى است كه اشعرى پذيرفته و علامه حلى از آن در شگفت آمده است زيرا اگر خدا، همان طورى كه خود اشعرى هم پذيرفته، جسم نباشد، اصولا قابل رؤيت نيست، چه در اين دنيا، چه در آن دنيا.
بررسى همه آرام و عقايدى كه از اين گونه اشخاص يا فرقهها در كتاب مقالات و منابع ديگر نقل شده و مقايسه آنها با آرا و عقايد دينى و شبه دينى غير اسلامى نشان مىدهد كه صاحبان اين عقايد، بيش از آن كه تحت تأثير اسلامى و قرآن باشند، تحت تأثير آرا و عقايد ديگران بوده و اين طريق به اين راههاى انحرافى كشيده شدهاند. با اين حال عقيده خود ابوالحسن اشعرى را درباره رؤيت نمىتوان ناشى از يك چنين دنبالهروى دانست زير او و پيروانش همواره بر اين اصل تكيه مىكنند كه در معارف اسلامى بايد فقط به كتاب و سنت استناد كرد و جلوى تأثير انحرافى پيوندهاى فكرى بيگانه را گرفت. بنابراين، چه چيز سبب شده كه آنها به رؤيت خدا در قيامت معتقد شوند؟ از نوشتههاى خود آنها به آسانى به دست مىآيد كه آنچه آنان را به سوى اين نظر كشانده، در درجه اول قسمتى از آيات خود قرآن كريم بوده است.
قرآن، مكرر از روز رستاخيز به عنوان روز ملاقات با خدا ياد كرده است:
هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رحيما. تحيتهم يوم يلقونه سلام و اعدلهم اجرا كريما.
او (يعنى خدا) ست كه با فرشتگانش بر شما درود مىفرستد (يا شما را مورد عنايت خود قرار مىدهد) تا شما را از تاريكىها به روشنى برد و او همواره نسبت به مردم با ايمان مهربان بوده است. خوش آمد گفتن آنها روزى كه او را ملاقات مىكنند با كلمه سلام است و او (يعنى خدا) براى آنان پاداشى پر ارج فراهم ساخته است. (7)
آياتى كه از ملاقات انسان با خدا در روز رستاخيز ياد مىكنند. بسيارند: 46، 223 و 249 سوره بقره؛ 31 و 154 انعام؛ 77، توبه؛ 7، 11، 15 و 45 يونس؛ 29 هود؛ 2 رعد؛ 105، 110 كهف؛ 21 فرقان؛ 5 و 23 عنكبوت؛ 8 روم؛ 10 و 23 سجده و 6 انشقاق.
طرز تعبير مطلب در اين آيات مختلف است ولى به هر حال به ملاقات انسان با خدا مربوط است، مثلا آيه 6 سوره انشقاق مىگويد:
يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه.
اى انسان، تو همواره دست اندر كار تلاشى پر زحمت به سوى خدايت هستى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.
اشعرى و همفكران او مىگويند ملاقات، يعنى برخورد رو در رو، و به عبارت ديگر ديدار. بنابراين، روز قيامت روز ديدار خداست. به خصوص با توجه به آيات زير مطمئن شدهاند كه منظور از ملاقات همان رؤيت است:
وجوه يومئذ ناضرة. الى ربها ناظرة.
در آن روز (يعنى روز قيامت) عدهاى از چهرهها زيبا و شادابند و به سوى خدايشان نظر دوختهاند. (8)
بايد اعتراف كنيم كه ما هم اگر فقط به همين آيات مىنگريستيم چنين مىپنداشتيم كه مؤمنان در روز قيامت خدا را رو در رو خواهند ديد ولى در قرآن آيات ديگرى هم در زمينه رؤيت خدا آمده است كه در آنها مسأله رؤيت مستقيما مطرح و دربارهاش نظر داده شده است. (9)
بديهى است كه براى آگاهى بر تعليم قرآن درباره اين مسأله بايد در درجه اول به اين آيات توجه شود. در اين آيات صريحا اين تقاضاى ساده لوحانه كه مىخواهيم خدا را ببينيم مطرح و با قاطعيت رد شده است.
از آنجا كه پى بردن به واقعيتهاى غير حسى و ايمان به وجود آنها همواره براى مردم شكاك و بد باور كار دشوارى بوده است، عدهاى از مخالفان پيامبران از آنها مىخواستهاند كه خدا را رو در رو به آنها نشان دهند تا ديگر مجالى براى شك و ناباورى باقى نماند؛ مثلا بنى اسرائيل از موسى چنين تقاضا كردند:
و اذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة فاخذتكم الصاعقة و انتم تنظرون.
و آن وقت كه گفتيد اى موسى ما هر روز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اين كه خدا را آشكارا و بى پرده ببينيم، ولى صاعقه در برابر چشم شما آمد و شما را گرفت. (10)
بنى اسرائيل آنقدر در اين تقاضاى خود پافشارى كردند كه موسى عليه السلام ناچار شد اين تقاضا را به اين صورت با خدا در ميان گذارد. (11)
و لما جاء موسى لميقاتنا و كلمة ربه قال رب ارنى انظر اليك قال لن ترينى ولكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا فلما افاق قال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين.
وقتى موسى به ميعادگاه ما آمد و خدايش با وى سخن گفت، اظهار كرد كه اى خداى من، خودت را به من بنما تا بر تو نظر افكنم. و خدا گفت: هرگز مرا نخواهى ديد، اما همين كه خدا بر كوه جلوهگر شد آن را با خاك يكسان كرد و موسى بيهوش بر زمين افتاد، وقتى موسى به هوش آمد، گفت خدايا ترا تسبيح مىگويم، به سويت بازگشتم، و من نخستين كس هستم كه به تو ايمان آورده. (12)
اعراب نيز از پيغمبر اسلام اين تقاضا را داشتند كه خدا را جلوى روى آنها بياورد تا به او ايمان آورند:
و قالوا لن نؤمن لك حتى نفجر لنا من الارض ينبوعا. او ... او تأتى بالله و الملائكة قبيلا.
و گفتند ما به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر آنكه براى ما از زمين چشمه آبى بيرون آرى . يا ... يا خدا و فرشتگان را جلوى روى ما آورى. (13)
و قال الذين لا يرجون لقاءنا لولا انزل علينا الملائكة او نرى ربنا لقد استكبروا فى انفسهم و عتو عتوا كبيرا. يوم يرون الملائكة لا بشرى يومئذ للمجرمين و يقولون حجرا محجورا .
و آنها كه به ملاقات ما اميدى ندارند گفتند چرا فرشتگان بر ما فرستاده نشدهاند يا چرا خداى خود را نمىبينيم. اينها دچار خود بزرگ بينى شده و به راه سركشى افتادهاند. روزى كه آنها فرشتگان را ببينند، در آن روز مژدهاى براى تبهكاران نيست و همواره خواهند گفت، فاصله، فاصله. (14)
اين آيات درخواست عدهاى از مردم زمان پيغمبر را كه خواستار ديدن خداوند بودند، سخت ناپسند و نشانه استكبار و سركشى مىشمرد و چون آنها علاوه بر اين خواستار ديدار فرشتگان نيز بودند، اضافه مىكند كه بله، آنها روز قيامت فرشتگان را خواهند ديد ولى ديگر براى آنها سودى نخواهد داشت، زيرا همين فرشتگان مأمور كيفر آنها هستند و آنها كه امروز تا اين اندازه براى ديدن فرشتگان پافشارى مىكنند، آن روز فرياد مىزنند كه از ما فاصله بگيرند.
آيه 103 سوره انعام هم به طور كلى و با قاطعيت مىگويد:
لا تدركه الابصار. چشمها او را در نيابند.
آيا با توجه به اين آيات، برداشت نهايى ما از قرآن اين نخواهد بود كه قرآن خدا را موجودى نامرئى معرفى مىكند كه اصولا به چشم نمىآيد، چه در اين دنيا، چه در آن دنيا؟
پس مقصود از ملاقات با خدا در قيامت چيست؟ ممكن است مقصود اين باشد كه در صحنه رستاخيز ديگر براى هيچ كس جاى شك و ترديد درباره خدا باقى نمىماند، گويى خود را با خدا رو به رو مىيابد.
پىنوشتها:
.1 علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، مشهد، بىنا، بىتا، ص .182
.2 اقتباس از كشف المراد، ص 182 ـ .184
.3 به احتمال قوى اين مطلب ريشه اى از تورات دارد، زيرا در سفر پيشدايش و سفر خروج از صحنههاى مكررى ياد شده كه خدا از ابراهيم، يعقوب و... ديدن كرده است.
.4 اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص .263
.5 مطففين، .51
.6 اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 321 و .322
.7 احزاب، 43 و .44
.8 قيامت، 22 و .23
.9 از قبيل آيه 103 سوره انعام و 143 اعراف.
.10 بقره، .55 در آيه 153 سوره نسا نيز از همين رويداد ياد شده است.
.11 زردشت هم از «دريافت خدا با چشمان خود» سخن گفته: اى مزدا! آنگاه كه ترا با چشمان خود دريافتم، در نهاد خويش به تو انديشيدم كه تويى نخستين و پسين هستى و پدر منش نيك ... (اوستا، ص 43، بند 8) .
.12 اعراف، .143
.13 اسراء، 90 ـ .92
.14 فرقان، 21 و .22