تبليغاتX
رفع شبهات دین اسلام

رفع شبهات دین اسلام

سعی و تلاش ما رفع شبهاتی است که عده ای برای دین اسلام ایجاد کرده اند.

-----((میلاد با سعادت حضرت علی(ع) بر تمام شیعیان مبارک باد))-----

-----((میلاد با سعادت حضرت علی (ع) مبارک باد))-----

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:12  توسط حمید رضا  | 

دلاورى حضرت على (ع)

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 30

نويسنده: سيد محسن امين

مترجم: على حجتى كرمانى

چون به شجاعت و دلاورى آن حضرت كه زبانزد همگان است‏بنگريم، درمى‏يابيم كه او از سن بيست‏سالگى يا اندكى بيشتر در جنگها مباشرت داشته، و حال آنكه با جنگاوريى كه على (ع) از خود به نمايش گزارد، نام شجاعان پيش از خود را به بوته فراموشى سپرد و نيز نام دلاوران پس از خود را از صفحه گيتى پاك كرد.خواهيم ديد كه على (ع) در شجاعت‏بر تمام مردم برترى دارد، اين امر آن‏چنان بديهى و روشن است كه سخن گفتن و ايراد شواهد براى اثبات آن بر انسان زشت و قبيح جلوه مى‏كند. آنچه على در جنگ كرد، تا روز قيامت‏به عنوان ضرب المثل به جاى خواهد ماند.براى اثبات شجاعت آن حضرت همين قدر كافى است كه وى در هيچ ميدانى از دشمن گريزان نشد و خود را در مقابل لشگريان آنان نباخت و با كسى گرم كارزار نشد، مگر آنكه او را بكشت و هرگز ضربه‏اى بر دشمن وارد نكرد كه بخواهد دومين ضربه را نيز بر او بزند. ضربات او بس سهمناك بود.هرگز از پيش دشمنى نمى‏گريخت.چون به مبارزه‏اى فراخوانده مى‏شد باك نمى‏داشت.اينها همه از امور حيرت‏آورى است كه جز براى پسر ابو طالب فراهم نشد.و چه بسا كه بتوان شجاعت وى را بيش از اينها مورد توصيف قرار داد.او خود مى‏فرمود: «با كسى به نبرد نپرداختم مگر آنكه من و او در ميدان بوديم.»يكى از موارد افتخار اعراب، ايستادگى در برابر على (ع) در صحنه‏هاى پيكار بود.آنان و دار و دسته‏شان افتخار مى‏كردند كه على (ع) با ايشان به جنگ پرداخته است.حى بن احطب سيد قبيله بنى نضير يكى از كسانى است كه‏بر اين امر باليده و گفته است: «اينها كشتگانى شريف به دست انسانى شريفند.»خواهر عمرو بن عبدود در شعرى كه در رثاى برادرش سروده است، به كشته‏شدن وى به دست على (ع) مى‏بالد.هنگامى كه حسان در يكى از سروده‏هايش به قتل عمرو بن عبدود باليد، يكى از مردان قبيله بنى عامر در جواب او اشعارى گفت كه برخى از ابيات آن چنين است:

1.دروغ گفتيد و به خانه خدا سوگند كه ما را نكشتيد اما به خاطر تيغ برنده على (ع) بر خود بباليد 2.به شمشير پسر عبد الله يعنى احمد در جنگ و به پنجه نيرومند على (ع) بدين حال دست‏يافتند، پس كوتاه كنيد 3.على است آنكه در فخر مقامى والا دارد پس بيهوده ادعا مكنيد و پست و كوچك شويد (گم شويد)

مشركان كارزار على (ع) را مورد ستايش قرار مى‏دادند و آن را افتخارى براى على به شمار مى‏آوردند و با اين وجود، علت افتخار ايشان، تنها آن بود كه على كشنده آنهاست.مسافع بن جمحى در سوگ عمرو و كشته شدن او به دست امير المؤمنين (ع) شعرى سروده كه يكى از ابيات آن چنين است:

على پيروز شد و من به مانند اين افتخار دست نيافته و با مردى چنين قدرتمند روبه‏رو نشده بودم

هبيرة بن ابى وهب در رثاى عمرو و قتل او به دست على (ع) چنين مى‏سرايد:

از تو اى على، اين دليرى كه در ميدان به خرج دادى در جاى ديگرى نديدم و من بر نجد مقدم، همچون پيرى متوقف شدم.

به چه پيروزى شگفتى دست‏يافتى كه همين براى فخر تو بس است و تا زمانى كه زنده‏اى از خوارى و زبونى در امان مى‏مانى.

سعيد بن عاص نيز به على (ع) باليد و گفته است: من خوشحال نيستم جز آنكه مى‏بينم كشنده پدرم پسر عموى او يعنى على بن ابى طالب است.

همچنين پدر على (ع) وى را در زمانى كه كودكى بيش نبود، در واقعه شعب ابو طالب، در بستر پيامبر خوابانيد و آن حضرت (ع) با طيب خاطر به استقبال خطرى بس بزرگ رفت.

شجاعت والاى آن حضرت را همچنين مى‏توان شب هجرت پيامبر از مكه به مدينه، ملاحظه كرد.وى بدون هيچ ترس و نگرانى خود را در معرض خطرى عظيم قرار داد.در حالى كه مردان مكه خانه پيامبر را به محاصره خود درآورده بودند، تا كسى را كه در بستر خفته است‏به قتل برسانند.

شجاعت ديگر او در زمانى است كه پس از هجرت پيامبر كه به همراه فواطم (فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پيغمبر، و فاطمه دختر حمزه) آشكارا از مكه به طرف مدينه در حركت‏شد و او را در اين سفر به جز ابن ام ايمن و ابو واقد ليثى كه آنان نيز در مقابل جماعت قريش كارى از دستشان برنمى‏آمد، كس ديگرى همراهى نمى‏كرد.در اين حال با هشت تن از سواران قريش برخوردند كه پيشاپيش آنان جناح برده حرب بن اميه قرار گرفته بود.جناح در حالى كه بر اسب سوار بود با شمشير بر على (ع) حمله برد، آن حضرت پياده بود و از ضربت او جا خالى كرد و چون جناح از طرف كتف خم شده بود آن حضرت با ضربتى سنگين او را به دو نيم كرد، آن چنان كه آن ضربت تا كوهه زين اسب وى رسيد و آن را شكافت و باقى مشركان با ديدن اين صحنه هر يك پا به فرار گذاشتند.

در روز بدر، آن حضرت وليد بن عتبه را كشت و در كشتن عتبه و گروهى از سران مشركان شركت و دخالت داشت.روايت كرده‏اند كه على (ع) نيمى از كشتگان يا بيشتر آنان را به تنهايى به ديار عدم فرستاد و نيم ديگر را باقى مسلمانان به همراهى ملائكه مسومين به قتل رساندند.

در روز احد، آن حضرت مطابق با صحيح‏ترين روايات، پرچمداران مشركان را كه گفته‏اند هفت‏يا نه تن بوده‏اند به قتل رساند و مشركان با به قتل رسيدن آنها از معركه جنگ گريزان شدند.به طورى كه اگر تيراندازان از فرمان پيامبر اكرم (ص) سرپيچى نمى‏كردند، جنگ به سود مسلمانان پايان مى‏يافت.تمام كسانى كه در اين روز از لشگر مشركان به قتل رسيدند، بيست و هشت تن بودند كه هجده تن آنان را على (ع) كشته بود و وقتى كه مسلمانان، به جز اندكى از آنها، متوارى شدند، على (ع) در كنار پيامبر باقى ماند و از وجود آن حضرت (ص) محافظت كرد و هرگاه مشركان، بر او يورش مى‏بردند پيامبر وى را آگاه مى‏كرد و على (ع) آنان را پراكنده مى‏ساخت.وى چنان از مشركان كشت كه جبرئيل از آن در شگفت‏شد و گفت: «اى پيامبر!اين طريق يارى كردن است‏»و آن گاه ندا داد (شمشيرى مانند ذوالفقار و مردى همچون على (ع) نيست.)

در واقعه خندق، هنگامى كه عمرو بن عبدود و همراهان او پيشروى مى‏كردند و از خندق گذشتند، على (ع) به همراه تنى چند از مسلمانان آمدند تا شكافى را كه مشركان براى پيشروى از آن استفاده كرده بودند، مسدود كنند.هيچ كس از مسلمانان، به جز على (ع) ، بر انجام اين كار بى‏باك نبود.وقتى عمرو همنبردى براى خود طلبيد، همه مسلمانان به هراس افتادند و در پاسخ به عمرو خاموش ماندند.گويى بر بالاى سر آنان پرنده مرگ به پرواز درآمده بود.عمرو با ديدن اين وضع شروع به توبيخ و سرزنش آنان كرد.پيامبر خطاب به مسلمانان فرمود: چه كسى به نبرد با عمرو خواهد رفت؟و هر كس با عمرو به نبرد پردازد، خداوند ورود به بهشت را براى او تضمين مى‏كند.كسى برنخاست جز على (ع) و گفت: اى پيامبر (ص) من با عمرو نبرد خواهم آزمود.اما پيامبر به او فرمود: بنشين!او عمرو است.پيامبر سه مرتبه ديگر همنبردى براى عمرو درخواست كرد و بار سوم به على گفت: «اگر چه او عمرو است اما تو مى‏توانى به جنگ او بروى.»على (ع) در جنگ با عمرو بر او دست‏يافت و او را كشت.با كشته شدن عمرو كسانى كه همراه وى از خندق گذر كرده بودند متوارى شدند.على (ع) به تعقيب آنان پرداخت و بعضى از آنها را به ديار عدم رهسپار كرد و با اين كار خود هيبت مشركان را در هم كوبيد و«خداوند كافران را با همان خشم و غضبى كه به مؤمنان داشتند، بدون آنكه به غنيمتى دست‏يابند، بازگرداند و خدا خود جنگ را (به واسطه وجود على (ع) ) از مؤمنان كفايت فرمود». (1)

در جنگ خيبر على (ع) به درد چشم گرفتار آمد، به گونه‏اى كه نه صحرا را مى‏ديد و نه كوه را.از اين روى پيامبر دو تن از مهاجران را به جنگ دشمنان فرستاد، اما آنان شكست‏خورده و بازگشتند.يكى از آن دو به دوستانش دشنام مى‏داد و آنان نيز او را دشنام مى‏دادند و ديگرى دوستان خود را سرزنش مى‏كرد و آنان او را سرزنش مى‏كردند.آن‏گاه پيامبر فرمود: فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه دوستدار خدا و رسول اوست و خدا و رسول نيز دوستدار اويند.او حمله برنده‏اى است كه از ميدان نمى‏گريزد و از معركه بازنمى‏گردد، مگر آنكه خداوند بر او گشايشى قرار دهد.سپس على (ع) را فراخواند و در چشم او از آب دهان خود ريخت و بهبود يافت.چون فردا شد پيامبر پرچم را به على (ع) سپرد.مرحب (از مردان نيرومند يهوديان خيبر) در حالى كه بر سر كلاهخودى گذارده بود و بر تن زرهى داشت، با على رو به رو شد.على (ع) با ضربت‏شمشيرى آن كلاهخود را همچون تخم‏مرغى درهم شكست و زره و سر او را پاره كرد تا آنكه شمشير به فلك او رسيد و همه لشگريان صداى اين ضربه را شنيدند.آن حضرت در اين جنگ در قلعه خيبر را كه بيست مرد از آن محافظت مى‏كردند، از جاى كند.و آن را همچون پلى بر روى خندق قرار داد.چون مسلمانان از كار جنگ بازمى‏گشتند افراد زورمند اين در را اندكى جابه‏جا كردند و هفتاد تن آمدند تا آن در را به حالت اول بازگردانند اما نتوانستند و آن گاه مى‏بينيم كه على (ع) درى را كه هفتاد نفر نتوانستند بلند كنند به عنوان سپرى براى خود مى‏گيرد.به راستى در جهان كدام مرد شجاعى است كه تا اين حد به شجاعت و دليرى رسيده باشد؟

در جنگ حنين على (ع) در كنار پيامبر قرار گرفت.و اين در حالى بود كه همه مسلمانان از كنار او متوارى و پراكنده شده بودند.به جز ده تن كه نه تن از آنان از قبيله بنى هاشم بودند.على و عباس و پسر عباس در بين اين نه تن قرار داشتند.در اين جنگ على (ع) ابو حرول و چهل تن ديگر از آنان را به ديار عدم روانه كرد.و با فرار مشركان، و به لطف ثبات قدم على و آن عده قليل، مسلمان دوباره بازگشتند.مسلمين با ديدن پايمرديهاى على (ع) ، استقامت كردند، چرا كه از آنان، شجاعتى همچون دلاورى كه على به خرج مى‏داد، ديده نمى‏شد.امير المؤمنين (ع) در تمام پيشامدها و جنگها از مقامى شامخ برخوردار بود.

در جنگهاى جمل و صفين و نهروان، آن حضرت شخصا شركت داشت و پهلوانان نامدار را از ميان برداشت و با مردان زورمند آنان به جنگ پرداخت.

در جنگ جمل هر دو لشگر روبه‏روى هم ايستادند و نيزه‏هاى آنها در قلب يكديگر مى‏نشست. هر سپاهى كه آهنگ رفتن به سوى شتر عايشه را مى‏كرد، كشته مى‏شد.از صداى بر هم خوردن شمشيرها صدايى همچون صدايى پتك به گوش مى‏رسيد.چون جنگ به اوج خود رسيد، آن حضرت به تنهايى به طرف شتر، كه با پارچه‏اى سبز پوشانده شده بود و مهاجرين و انصار گردش را گرفته و اطراف آن فرزندانش بودند، يورش برد.آن گاه بر آنان تاخت و بر قلب لشگريان جمل زد و با آنان در كار نبرد شد، سپس بازگشت و شمشيرش را كه خم شده بود با زانويش راست كرد.ياران و پسرانش گفتند: ما به تو كمك خواهيم كرد.اما على هيچ پاسخى به آنان نداد و حتى نگاهى به ايشان نكرد و آن‏گاه دوباره چون شيرى ژيان، خروشيد و براى بار دوم به تنهايى به خيل دشمن زد.مردان جنگى دشمن از ترس رويارويى با على (ع) مى‏گريختند و از چپ و راست او عقب مى‏نشستند، تا آنكه زمين از خون كشتگان، رنگين شد.آن حضرت دوباره به ميان ياران خود بازگشت و شمشيرش را كه خم شده بود، راست كرد و به پسرش محمد بن حنفيه فرمود: اى پسر حنفيه!در ميدان نبرد چنين بايد جنگ كرد.كسانى كه در اطراف آنان بودند خطاب به امير المؤمنين عرض كردند اى امير المؤمنين!چه كس خواهد توانست كارى را كه تو مى‏كنى، انجام دهد؟

يوم الهرير يكى از فرازهاى حساس جنگ صفين است.بعض روايان گفته‏اند: «به خدايى كه محمد را برانگيخت‏سوگند كه ما رئيس هيچ گروهى را، از زمانى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است، نديده‏ايم كه يك روز بتواند مانند على (ع) عمل كند.او، بنا بر آنچه حسابگران شمرده‏اند بيش از پانصد تن از نام‏آوران عرب را كشت، وى با شمشيرى كج و ناراست‏به سوى سپاه دشمن خارج مى‏شد و مى‏گفت‏«از خداوند و از شما پوزش مى‏طلبم‏».ما او را در ميان مى‏گرفتيم و از وى مراقبت مى‏كرديم ولى او به ناگاه از دست ما به در مى‏شد و بر قلب لشگريان دشمن، تاخت مى‏آورد.به خدا سوگند ما هيچ شيرى را قوى‏تر و نزديك‏تر از او به دشمن نديديم.

---------------------------------------------------------------------------------

1. مضمونى است از آيه 25 سوره احزاب.-م.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:24  توسط حمید رضا  | 

دانش(1) حضرت علی(ع)

 

كتاب: فروغ ولايت ص 293 تا 297

نويسنده: استاد جعفرسبحانى

پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گروههايى از دانشمندان يهود ونصارا براى تضعيف روحيه‏مسلمانان به مركز اسلام روى مى‏آوردند وسؤالاتى رامطرح مى‏كردند. از جمله، گروهى از احبار يهود وارد مدينه شدند وبه خليفه اول گفتند:در تورات چنين مى‏خوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترين امت آنها هستند. اكنون كه شما خليفه پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست.آيا در آسمانهاست‏يا در زمين؟

ابوبكر پاسخى گفت كه آن گروه را قانع نساخت; او براى خدا مكانى در عرش قائل شد كه با انتقاد دانشمند يهودى روبرو گرديد وگفت:در اين صورت بايد زمين خالى از خدا باشد!

در اين لحظه حساس بود كه على عليه السلام به داد اسلام رسيد وآبروى جامعه اسلامى را صيانت كرد. امام با منطق استوار خود چنين پاسخ گفت:

«ان الله اين الاين فلا اين له ; جل ان يحويه مكان فهو في كل مكان بغير مماسة و لامجاورة.يحيط علما بما فيها و لا يخلو شي‏ء من تدبيره » (1)

مكانها را خداوند آفريد واو بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند اورا فرا گيرند. او در همه جا هست، ولى هرگز با موجودى تماس ومجاورتى ندارد. او بر همه چيز احاطه علمى دارد وچيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست.

حضرت على عليه السلام در اين پاسخ، به روشنترين برهان، بر پيراستگى خدا از محاط بودن در مكان، استدلال كرد ودانشمند يهودى را آنچنان غرق تعجب فرمود كه وى بى اختيار به حقانيت گفتار على عليه السلام وشايستگى او براى مقام خلافت اعتراف كرد.

امام عليه السلام در عبارت نخست‏خود (مكانها را خداوند آفريد...) از برهان توحيد استفاده كرد وبه حكم اينكه در جهان قديم بالذاتى جز خدا نيست وغير از او هرچه هست مخلوق اوست، هر نوع مكانى را براى خدا نفى كرد. زيرا اگر خدا مكان داشته باشد بايد از نخست‏با وجود او همراه باشد، در صورتى كه هرجه در جهان هست مخلوق اوست واز جمله تمام مكانها واز اين رو، چيزى نمى‏تواند با ذات او همراه باشد. به عبارت روشنتر، اگر براى خدا مكانى فرض شود، اين مكان بايد مانند ذات خدا قديم باشد ويا مخلوق او شمرده شود. فرض اول با برهان توحيد واينكه در عرصه هستى قديمى جز خدا نيست‏سازگار نيست وفرض دوم، به حكم اينكه مكانى فرضى مخلوق خداست، گواه بر اين است كه او نيازى به مكان ندارد، زيرا خداوند بود واين مكان وجود نداشت وسپس آن را آفريد.

حضرت على عليه السلام در عبارت دوم كلام خود (او در همه جا هست‏بدون اينكه با چيزى مماس ومجاور باشد) بر يكى از صفات خدا تكيه كرد وآن اين است كه او وجود نامتناهى است ولازمه نامتناهى بودن اين است كه در همه جا باشد وبر همه چيز احاطه علمى داشته باشد، وبه حكم اينكه جسم نيست تماس سطحى با موجودى ندارد ودر مجاورت چيزى قرار نمى‏گيرد.

آيا اين عبارات كوتاه وپر مغز گواه بر علم گسترده حضرت على -عليه السلام وبهره گيرى او از علم الهى نيست؟

البته اين تنها مورد نبوده است كه امام عليه السلام در برابر احبار و دانشمندان يهود در باره صفات خدا سخن گفته، بلكه در عهد دو خليفه ديگر ودر دوران خلافت‏خويش نيز بارها با آنان سخن گفته است.

ابونعيم اصفهانى صورت مذاكره امام عليه السلام را با چهل تن از احبار يهود نقل كرده است كه شرح سخنان آن حضرت در اين مناظره نياز به تاليف رساله اى مستقل دارد ودر اين مختصر نمى‏گنجد. (2)

شيوه بحث امام على عليه السلام با افراد بستگى به ميزان معلومات وآگاهى آنان داشت. گاهى به دقيقترين برهان تكيه مى‏كرد واحيانا با تشبيه وتمثيلى مطلب را روشن مى‏ساخت.

پاسخ قانع كننده به دانشمند مسيحى

سلمان مى‏گويد:

پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، گروهى از مسيحيان به سرپرستى يك اسقف وارد مدينه شدند ودر حضور خليفه سؤالاتى مطرح كردند.خليفه آنان را به حضور على عليه السلام فرستاد. يكى از سؤالات آنان از امام اين بود كه خدا كجاست. امام آتشى برافروخت وسپس پرسيد: روى اين آتش كجاست؟دانشمند مسيحى گفت: همه اطراف آن، روى آن محسوب است وآتش هرگز پشت ورو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى كه مصنوع خداست طرف خاصى نيست، خالق آن، كه هرگز شبيه آن نيست، بالاتر از آن است كه پشت ورو داشته باشد; مشرق ومغرب از آن خداست وبه هر طرف رو كنى آن طرف وجه وروى خداست وچيزى بر او مخفى واز او پنهان نيست. (3)

امام عليه السلام نه تنها در مسائل فكرى وعقيدتى، اسلام ومسلمانان ودر نتيجه خليفه را كمك مى‏كرد، بلكه گاهى نيز كه خليفه در تفسير مفردات وواژه‏هاى قرآن عاجز مى‏ماند به داد او مى‏رسيد. چنان كه وقتى شخصى از ابوبكر معنى لفظ «اب‏» را در آيه وفاكهة وابا متاعا لكم و لانعامكم (4) سؤال كرد، وى با كمال تحير مى‏گفت:به كجا بروم اگر بدون آگاهى كلام خدا را تفسير كنم.

چون خبر به على عليه السلام رسيد فرمود: مقصود از اب، همان علف وگياه است. (5)

اينكه لفظ اب در زبان عربى به معنى گياه وعلف است در خود آيه گواه روشن بر آن وجود دارد، زيرا پس از آيه وفاكهة وابا بلافاصله مى‏فرمايد: متاعا لكم ولانعامكم . يعنى: اين دو، مايه تمتع شما وحيوانات شماست.آنچه مى‏تواند براى انسان مايه تمتع باشد همان «فاكهه‏» است وآنچه مايه لذت وحيات حيوان است «اب » است كه قطعا گياه وعلف صحرا خواهد بود.

داورى حضرت على (ع)در باره يك مرد شرابخوار

خليفه اول نه تنها در كسب آگاهى از مفاهيم قرآن از امام على عليه السلام استمداد مى‏جست، بلكه در احكام وفروع دين نيز دست نياز به سوى آن حضرت دراز مى‏كرد.

مردى را كه شراب خورده ماموران به نزد خليفه آوردند تا حد شرابخوارى براى او جارى سازد. وى ادعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده ودر ميان گروهى پرورش يافته كه تا آن هنگام شراب را حلال مى‏دانسته‏اند. خليفه در تكليف خود متحير ماند. فورا كسى را روانه حضور على عليه السلام كرد وحل‏مشكل را از او خواست.

امام فرمود:

بايد دو نفر از افراد موثق دست اين فرد شرابخوار را بگيرند وبه مجالس مهاجرين وانصار ببرند واز آنان بپرسند كه آيا تاكنون آيه تحريم شراب را براى اين مرد تلاوت كرده‏اند يا نه. اگر آنان شهادت دادند كه آيه تحريم شراب را بر اين مرد تلاوت كرده‏اند بايد حدالهى را براو جارى كرد واگر نه، بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب نزند وسپس رها ساخت.

خليفه از دستور امام عليه السلام پيروى كرد وسرانجام آن مرد آزاد شد. (6)

درست است كه امام عليه السلام در دوران خلافت‏خلفا سكوت كرد ومسئوليتى نپذيرفت، ولى هيچ گاه در باره‏اسلام ودفاع از حريم دين شانه خالى نكرد.

در تاريخ آمده است كه راس الجالوت (پيشواى يهوديان) مطالبى را به شرح زير از ابوبكر پرسيدونظر قرآن را از او جويا شد:

1- ريشه‏حيات وموجود زنده چيست؟

2- جمادى كه به گونه‏اى سخن گفته است چيست؟

3- چيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است چيست؟

چون خبر به امام عليه السلام رسيد فرمود:

ريشه حيات از نظر قرآن، آب است. (7) جمادى كه به سخن در آمده، زمين وآسمان است كه اطاعت‏خود را از فرمان خدا ابراز كردند. (8) وچيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است‏شب وروز است. (9)

چنان كه از اين سخنان على عليه السلام آشكار است امام معمولا براى اثبات سخن خود به آياتى از قرآن استناد مى‏كرد واين بر استوارى سخن او مى‏افزود. (10)

پى‏نوشتها:

1- ارشاد مفيد، چاپ سنگى، ص‏107.

2- ر.ك. حلية الاولياء، ج‏1، ص 72.

3- قضاء امير المؤمنين، ط نجف،1369، ص‏96.

4- سوره عبس، آيات 31 و32:وميوه واب را رويانديم تا مايه تمتع شما وچهار پايانتان باشد.

5- الدر المنثور، ج‏6،ص‏317، ارشاد ص‏106.

6- كافى، ج‏2، حديث‏16; ارشاد مفيد، ص‏106; مناقب ابن شهر آشوب، ج‏1، ص‏489.

7- وجعلنا من الماء كل شي‏ء حي .(انبياء:30)يعنى: ازآب هر موجود زنده اى را آفريديم.

8- فقال لها و للارضه ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين .(فصلت:11; يعنى: به آسمان وزمين گفت از روى رغبت‏يا كراهت‏به فرمان خدا باشيد. گفتند با كمال رغبت مطيع فرمان خداييم.

9- يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل .(لقمان:29) يعنى: شب را در روز داخل مى‏كند وروز را در شب.

10- بحار الانوار، ج‏40، ص 224.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:22  توسط حمید رضا  | 

اوصاف بدنى حضرت على (ع)

فکر کنم بهتره که شیر اسلام را بهتر بشناسیم.  

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 18

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه على حجتى كرمانى

در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشه‏اى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مى‏گويد: «من اين شمع را ديدم‏».آنچه در اوصاف على (ع) مى‏آيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت: او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مى‏كنيم.

على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مى‏زد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مى‏آمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهره‏اى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش، موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مى‏درخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقره‏اى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مى‏نمود.گردنش ستبر و شانه‏هايش همچون شانه‏هاى شيرى ژيان، فراخ بود.

در روايتى ديگر ذكر شده است: شانه‏هايش مانند شانه‏هاى شيرى قوى جثه، پهن بود. بازوان نيرومندش، از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجه‏هايى قوى و قدرتمند داشت.

در روايتى ديگر نيز آمده است: آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مى‏گرفت، بر او مستولى مى‏شد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مى‏داد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفت‏شده بودند، بزرگ مى‏نمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مى‏شد.چون به ميدان كارزار روى مى‏آورد، با هروله و شتاب مى‏رفت.نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى، پيروز مى‏شد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.

مغيره در اين باره گفته است: على (ع) همچون شير بود، بلكه از شير قوى‏تر و اندامش از اندام او بهنجارتر مى‏نمود.

آن حضرت را با الفاظى همچون اصلع (طاس و بى‏مو) ، اجلح (كسى كه جلوى سر او كم مو باشد) ، انزع (مردى كه موى پيشانيش از هر دو طرف رفته) و بطين (شكم بزرگ) بسيار توصيف كرده‏اند كه ذكر آن نيز گذشت.

در كتاب فائق آمده است كه ابن عباس مى‏گويد: من زيباتر از طرفين پيشانى على (ع) نديده‏ام.شرصتان (طرفين پيشانى) از شرص و به معناى جذب و كشيدن است.گويا مو كشيده شده و جاى آن معلوم مى‏شود.آيا به وجه تسميه مو به نزعه نمى‏نگرى و نمى‏بينى لغات جذب و نزع همه از يك رشته سرچشمه مى‏گيرند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:19  توسط حمید رضا  | 

ولادت حضرت علی(ع) را به تمام مردم جهان و بخصوص شیعیان تبریک میگم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:6  توسط حمید رضا  | 

سيماى محمد (ص) در تورات و انجيل (1)

این هم در جواب دوستمان :http://jc.blogfa.com 

الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل. (اعراف/157) .

ايمان و اعتقاد به پيامبران سلف يكى از اركان اعتقادى اسلام است كه در آيات مكررى از قرآن مجيد به آن اشاره شده است و تأكيد شده كه مسلمانان بايد به تمام پيامبران خدا ايمان آورده و ميان آنان تفاوتى قائل نباشند: «قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون» (1) بگوييد، ما به خدا ايمان آورده‏ايم و به آنچه به ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از طرف پروردگار داده شده است و ما هيچ فرقى ميان آنها نمى‏گذاريم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم.

بنابراين، پيامبران يك رشته واحدى را تشكيل مى‏دهند كه با همه اختلافات فرعى و شاخه‏اى، حامل يك پيام و وابسته به يك مكتب بوده‏اند. پيامبران پيشين مبشر پيامبران پسين بوده و پسينيان مؤيد و مصدق پيشينيان بوده‏اند.

قرآن مجيد تصريح مى‏كند كه خداوند متعال با پيمانى كه از همه انبياى عظام گرفته، آنها را مكلف كرده است كه وقتى پيامبرى آمد كه حقيقت آنها را تصديق و كتابهايشان را به گواهى درست شهادت داد، به او ايمان آورده و آن حضرت را يارى كنند:

«و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جائكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه» (2) هنگامى كه خداوند پيمان مؤكد از پيامبران گرفت كه هرگاه كتاب و حكمت به شما دادم سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مى‏كند، به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد.

اميرالمؤمنين (ع) در اولين خطبه نهج البلاغه پس از اشاره به خلقت عالم و آدم چنين مى‏فرمايد : «پس خداوند پيغمبرانش را در ميان مردم برانگيخت و ايشان را با فواصل معينى پى در پى فرستاده تا از آنان عهد و پيمان خداوند را كه عمل بر وفق پيمان و فطرتشان بود بخواهند و نعمت فراموش شده خداوند را كه توحيد فطريشان است به يادشان آورند و از راه تبليغ با برهان و حجت با ايشان گفتگو كنند. و خداى تعالى بندگان را از پيغمبر فرستاده شده، كتاب نازل شده، برهان قاطع و راه استوار محروم نكرده است...» پيامبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده به آنان گفته شده و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرفى كرده است. (3)

البته زمينه ظهور پيامبران از زمانهاى دور دست (از ازل) پيش‏بينى شده كه يك سلسله حوادث تاريخى در طول زندگى انسانها موجب ظهور آنان در مقاطع مختلف زمان گرديده است. به همين لحاظ است كه در منابع اسلامى اشاراتى هست كه خلقت پيامبر عظيم الشأن اسلام منحصر به زمان تولد ظاهرى آن حضرت نبوده بلكه وجود مقدسش سابقه در علم خداوندى دارد: «كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين» (4) من پيغمبر بودم در حالى كه حضرت آدم (ع) بين آب و گل بود.

درباره بشارات مربوط به انبيا بايد دانست كه نامهايى كه پيامبران به آن خوانده شده‏اند كلا اسامى خاص نبوده بلكه آنان را گاهى به نام و گاهى به صفت توصيف كرده‏اند، چنان كه قرآن كريم به هر دو شكل معرفى، درباره حضرت محمد (ص) از نظر توراة و انجيل اشاره كرده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل ...» (5) آنان كه پيروى مى‏كنند از پيامبر نبى امى كه نام و بشارت او را نزد خود در توراة و انجيل مى‏يابند.

ظاهر آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه صفات: رسول، نبى و امى براى حضرت محمد (ص) در آن كتابها مكتوب و مدون است. و نيز قرآن گويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد» (6) . هنگامى كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت كه من همانا رسول خدا به سوى شما هستم و حقانيت كتاب توراة را كه در مقابل من است تصديق مى‏كنم و نيز شما را مژده مى‏دهم كه بعد از من رسول ديگرى مى‏آيد كه نامش احمد است.

محمد (ص) در تورات

قبلا بايد دانست كه هيچ يك از كتابهاى مذهبى اديان گذشته به شكل اصلى خود باقى نمانده و آن پاكى و خلوصى را كه در زمان ظهور نبى داشته‏اند حفظ نشده است.

در قرون وسطى عده‏اى از دانشمندان غربى توراة را زير ذره بين انتقاد قرار داده، معارضات و تناقضات تاريخى آن را استخراج كردند. در قرن هفدهم ميلادى فيلسوف يهودى هلندى به نام «اسپينوزا» قلم نقد به دست گرفته و در كتاب خود موسوم به «مذهب و سياست» تناقضات و اختلافات كتاب مقدس را بيان كرد و دانشمندانى را كه معتقدند اين تناقضات ظاهرى است به باد ريشخند گرفت. (7)

فليسين شاله مى‏نويسد: بين انجيلهاى (8) جامع و انجيل «يوحنا» اختلاف روش و اسلوب و گاهى ضد و نقيض وجود دارد. در انجيلهاى جامع، دوره تبليغ مسيح يك سال است، ولى در انجيل «يوحنا» سه سال مى‏باشد. در انجيلهاى جامع كارهاى مسيح مخصوصا در «جليله» ايالت قديمى فلسطين گسترش مى‏يابد در صورتى كه در انجيل «يوحنا» در «يهوديه» انجام مى‏پذيرد... در انجيل «متى» عيسى (ع) آمده تا اديان را تكميل كند (9) در صورتى كه در انجيل «مرقس» گويد: «تصور نكنيد كه من براى پيوند آمده‏ام بلكه براى تفرقه آمده‏ام» (10) . به هر حال، با همه اشتباهات و تناقض‏گوييهايى كه در ميان كتابهاى دينى سابق وجود دارد، نبايد همه آنها را مردود و مخدوش دانست. در ميان آنها دستوراتى صحيح و نكات و مطالبى پاك كه نشانى از اصل باشد بسيار است، از جمله آنها بشاراتى است نسبت به پيامبر بزرگ اسلام كه با همه تلاشهايى كه روحانيون كرده‏اند كه در آن تغييراتى بوجود آورند، اصل مطلب از بين نرفته است. در توراة آمده است كه خداوند به ابراهيم گفت: «از ولايت خود و از مولد خويش و از خانه پدر خود به سوى زمينى كه بتو نشان دهم بيرون شو و از تو امتى عظيم پيدا كنم و ترا بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو بركت خواهى بود و بركت دهم به آنانى كه تو را مبارك خوانند و لعنت كنم به آنكه تو را ملعون خواند و از تو جميع قبايل جهان بركت خواهند گرفت.» (11)

در جاى ديگر توراة مى‏خوانيم: «و بعد از جدا شدن لوط از وى خداوند به ابرام گفت: اكنون تو چشمان خود را برافزا و از مكانى كه در آن هستى به سوى شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر، زيرا تمام اين زمين را كه مى‏بينى به تو و ذريه تو تا به ابد خواهم بخشيد و ذريه تو را مانند غبار زمين گردانم، چنان كه اگر كسى غبار زمين را تواند شمرد ذريه تو نيز شمرده شود.» (12) و نيز توراة پس از بيان كشتن حضرت ابراهيم (ع) جانوران و مرغان را جهت حصول اطمينان مى‏گويد: «در آنروز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: اين زمين را (كنعان يا فلسطين) از نهر مصر تا نهر عظيم يعنى نهر فرات به نسل تو بخشيده‏ام» (13) حاج بابا قزوينى (14) يكى از دانشمندان بزرگ يهود يزد در مورد مطالب ياد شده گويد: گرچه علماى بنى اسرائيل همه اين وعده‏ها را درباره حضرت اسحاق و يعقوب و ذريه او درست مى‏دانند ولى با اندك تأمل در متون فوق الذكر سستى آن ظاهر مى‏شود: اول آن كه بنى اسرائيل هميشه طايفه محصورى بوده‏اند نه به طايفه ديگر آميخته مى‏شدند و نه كسى را به خود راه مى‏دادند، و در زمان موسى عليه السلام و بعد از موسى چند دفعه به شماره درآمدند، چنان كه در وقت خروج از مصر و ورود به «تيه» و خروج از «تيه» ايشان را شمردند و عدد ايشان در توراة و غيره در كتب مسطور است.

دوم آنكه، وعده فرموده كه تمام آن زمين را به ذريه تو خواهم داد. و هرگز بنى‏اسرائيل كل آن زمين را در تصرف نداشتند... و نيز هرگز به حوالى نهر فرات عبور نكردند تا چه رسد كه بر آنجا مسلط شوند.

سيم آنكه، توراة بعد از بيان جريان ازدواج «هاجر» با حضرت ابراهيم (ع) كه با پيشنهاد «ساره» انجام گرفت، نقل مى‏كند: كه هاجر از پيش او گريخته به بيابانى رفت و در سر چشمه‏آبى فرشته‏اى بر او نازل شده و گفت: از كجا مى‏آيى و به كجا مى‏روى؟ هاجر جواب داد: كه از خاتون خود گريخته‏ام. فرشته او را امر به بازگشتن نزد خاتون خود كرد. سپس توراة چنين ادامه مى‏دهد: «و فرشته به وى گفت: ذريه تو را بسيار افزون گردانم به حدى كه از كثرت به شماره نيايند و فرشته خداوند وى را گفت: اينك حامله هستى و پسرى خواهى زاييد و او را اسماعيل نام خواهى نهاد، زيرا خداوند تظلم تو را شنيده است» (15) . حاج بابا قزوينى پس از بيان مطالب ياد شده از توراة مى‏گويد: «و بر هر هوشمند مطلع مخفى نخواهد بود كه وعده فرمودن خدا به هاجر كه «نسل ترا بسيار خواهم كرد به حيثيتى كه شمرده نشود» اشاره است به اين كه همان بشارت كه به حضرت ابراهيم داده شده و موجب سرور آن حضرت شده در شأن همان فرزندى بوده كه در رحم هاجر است تا موجب خوشنودى كامل براى هاجر تواند گرديد. (16)

به هر حال، توراة با بيان روشنى پرده از چهره وعده خداوند به ابراهيم خليل برداشته و با بشارت به ظهور پيغمبرى از برادران بنى‏اسرائيل، به علامات و امتيازاتش اشاره كرده است:

در سفر تثنيه آمده است: «بنى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت. و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت. و هر كسى كه سخنان مرا كه او به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (17) در اين متن، بر خلاف آنچه برخى از علماى اسرائيلى پنداشته‏اند، مورد بشارت پيغمبر بنى اسرائيل نيست تا يهوديان وى را با حضرت يوشع و مسيحيان با حضرت مسيح تطبيق دهند، بلكه عبارت: «از ميان برادران ايشان» با صراحت، بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) مى‏دهد كه پيغمبرى است از برادران بنى‏اسرائيل، كه جهت هدايت انسانها برانگيخته شده است. زيرا بنى‏اسرائيل كه فرزندان يعقوب هستند از نسل اسحاق مى‏باشند و برادران ايشان بنى‏اسماعيل مى‏باشند كه حضرت محمد (ص) از نسل اوست. و همچنين عبارت: «كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت» اشاره به اين است كه بر آن نبى كتابى نازل شده و در عين حال وى امى و درس ناخوانده خواهد بود. نه مى‏توانست بخواند و نه بنويسد، و در ميان فرزندان اسماعيل غير از حضرت محمد (ص) كسى بر نخاسته كه داراى چنين صفتى باشد.

قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به حضرت رسول گويد: «و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون» (18) تو هرگز قبل از اين، كتابى نمى‏خواندى و با دست خود چيزى نمى‏نوشتى مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند. يعنى نظر به اينكه تونه مسلط برخواندن بودى و نه نوشتن و مردم سالهاست كه تو را به اين صفت مى‏شناسند، ديگر جاى ترديدى براى آنان نيست كه اين قرآن كتاب خداست و مبطلان هم كه همواره مى‏خواهند حق را باطل معرفى كنند بهانه‏اى نخواهند داشت.

با توجه به آنچه گفته شد، رسول بشارت داده شده در توراة، از فرزندان حضرت اسماعيل بوده كه با گذشت زمان محرز شد كه نام مباركش حضرت محمد (ص) پيامبر خاتم مى‏باشد، به همين دليل بعضى از علما و دانشمندان يهود زمان آن حضرت كه براى آنان مسلم شده بود كه او همان كسى است كه توراة به آمدنش خبر داده است، مسلمان شدند و عده‏اى هم كفر ورزيدند كه در اينجا به عنوان نمونه به جمعى از آنان اشاره مى‏شود:

1 ـ عبدالله بن سلام، وى از علما و دانشمندان يهود بود كه پس از هجرت رسول اكرم اسلام آورد و به سال 43 ه ـ در مدينه درگذشت. عبدالله كه شرح صفات پيامبر اسلام را در كتب پيشين مطالعه كرده بود چنان مشخصات آن حضرت براى او زنده و روشن ترسيم شده بود كه مى‏گفت : «من پيغمبر اسلام را از فرزندم بهتر مى‏شناسم» .

قرآن مجيد نيز به اين مطلب اشاره كرده مى‏گويد: «الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون» (19) يعنى، آنهايى كه كتاب آسمانى را به آنان داده‏ايم او را (پيغمبر را) همچون فرزندان خود مى‏شناسند (اگرچه) جمعى از آنان با اينكه مى‏دانند حق را كتمان مى‏كنند.

2 ـ مخيريق، از جمله كسانى كه در زمان رسول اكرم مسلمان شد «مخيريق» دانشمند ثروتمند و متمول يهودى بود كه با همه شناختى كه از رسول خدا داشت، به علت سلطه عرق مذهبى همچنان تا روز «احد» كه همزمان با روز «شنبه» بود باقى‏ماند. در آن روز خطاب به يهوديان كرده گفت: اى يهوديان! شما مى‏دانيد كه يارى حضرت محمد (ص) بر شما واجب است. آنان در جواب گفتند: امروز روز «شنبه» است. اما او در جواب گفت: شنبه‏اى نيست. سپس با سلاح خود نزد رسول الله در «احد» آمد. و به وارث خود وصيت كرد كه اگر كشته شود اموالش متعلق به حضرت محمد (ص) باشد تا در راه خدا صرف كند. پس وارد معركه شد تا شهيد گرديد. وقتى خبر به حضرت رسيد فرمودند: «مخيريق» بهترين يهودى بود. حضرت اموالش را در اختيار گرفت كه بيشتر صدقات آن حضرت در مدينه از آن اموال (20) بود.

3 ـ عبد الله بن صوريا، نقل شده است كه روزى رسول خدا وارد «بيت المدارس» كه محل تدريس توراة بود، شده و به يهوديان فرمود: دانشمندترين فرد خود را نزد من بياوريد. پس «عبدالله بن صوريا» را معرفى كردند، حضرت وى را به دينش و به آنچه از نعمتهاى خداوند اعم از من و سلوى كه بر آنان ارزانى داشته است سوگند داده فرمودند: آيا تو مى‏دانى كه من رسول خدايم؟ عرض كرد: آرى و شناخت اين قوم نيز در حد شناخت من نسبت به تو است. و صفات و مشخصات تو در توراة بيان شده است، ولى اينان بر تو حسد ورزيدند. حضرت فرمودند: مانع ايمان تو چيست؟ جواب داد: مايل نيستم بر خلاف قوم عمل كنم ولى اميدوارم اين قوم از تو تبعيت كرده مسلمان شوند و من نيز مسلمان خواهم شد. (21)

4 ـ حى بن اخطب، ميرخواند مى‏نويسد: حى بن اخطب از قبيله بنى النظير بود كه پس از ملاقات با رسول خدا وقتى اقربا و برادران از حال پيغمبر (ص) سؤال كردند گفت: محمد آن است كه وصف او را در توراة مى‏يابيم و علما و احبار ما به قدوم او بشارت داده‏اند و ليكن با او هميشه در مقام عداوت خواهيم بود، زيرا نبوت از فرزندان اسحق به اولاد اسماعيل منتقل گرديد. (22)

صفية بن حى نيز در اين رابطه گويد: وقتى رسول خدا وارد مدينه شده و در «قبا» نزول اجلال فرمودند، پدرم «حى بن اخطب» و عمويم «ابوياسر بن اخطب» صبحگاهان نزد حضرتش آمده تا غروب آفتاب مراجعت نكردند. وقتى بازگشتند هر دو خسته و كسل به نظر مى‏آمدند ولى شنيدم كه عمويم ابوياسر به پدرم مى‏گويد. آيا او همان كسى است كه توراة بشارت به آمدنش را داده است؟ پدرم جواب داد: آرى به خدا قسم. دوباره پرسيد: آيا تو او را مى‏شناسى؟ پدرم گفت : بلى. پرسيد: عقيده‏ات درباره او چيست؟ پاسخ داد: دشمنى او. (23)

5 ـ جارود بن العلا، جارود از دانشمندان نصارى بود كه با قومش حضور حضرت رسول آمده به او خطاب كرد و گفت: من به حقيقت نزد تو آمده تا با صدق و صفا با تو سخن گويم. قسم به كسى كه به حق تو را به نبوت مبعوث كرده صفات تو را در انجيل يافته‏ام. تحيت و تهنيت براى تو و سپاس براى كسانى كه تو را گرامى مى‏دارند. پس من گواهى مى‏دهم: «لا اله الا الله و انك محمد رسول الله» (24)

6 ـ بحيرا نصرانى، مطابق روايات اسلامى در آن هنگام كه پيغمبر اسلام در سن 9 يا 12 سالگى با عموى خود ابوطالب به سفر شام مى‏رفت قافله ايشان در «بصرى» منزل گزيد، «بحيرا» كه در دير آنجا سكونت داشت از روى علائم كتاب آسمانى، پيغمبر را شناخت و او را سوگند داد كه هرچه پرسد به راستى جواب گويد. محمد (ص) پاسخ راهب را گفت. پس از آن، راهب در باره وى به عمويش ابوطالب سفارش كرد و گفت كه او پيغمبر موعود است و بايد وى را از يهوديان محفوظ نگه دارد، و خود او به پيغمبر ايمان آورده بود اما در زمان بعثت در گذشته بود . (25) به هر حال، اسلام آوردن عده‏اى از دانشمندان يهود ونصارى مانند: «كعب الاحبار» (26) و ديگران و همچنين كتمان نمودن بعضى ديگر كه به نمونه‏هايى از آنها اشاره شد، گواه بر اين است كه در كتابهاى آنان بشارت به آمدن حضرت محمد (ص) داده شده كه جمعى به او ايمان آورده و بعضى ديگر وى را انكار كردند.

پى‏نوشت‏ها:

.1 بقره/ .135

.2 آل عمران/ .77

.3 چنان كه قرآن مجيد در سوره «صف» آيه 6 ضمن تأييد توراة حضرت موسى (ع) توسط عيساى مسيح (ع) مبعوث شدن حضرت محمد (ص) را نيز به امت خود بشارت داده مى‏گويد: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول يأتى من بعدى اسمه احمد...»

.4 بحار الانوار، ج 16، باب 12، ص 402، دار الكتب الاسلامية، چاپ جديد، آخوندى، تهران .

.5 اعراف/ .157

.6 صف/ .6

.7 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، ترجمه دكتر محبى، ديماه 46، تهران، ص .273

.8 امروز دانشمندان، اناجيل: متى، مرقس و لوقا را تحت عنوان اناجيل، جامع به هم ملحق كرده و نشان مى‏دهند كه اين سه انجيل روابط بسيار نزديك با يكديگر دارند و در مقابل آنها انجيل «يوحنا» قرار دارد. (تاريخ اديان، دكتر محبى، ص 406) .

.9 انجيل متى، باب پنجم، آيه .18

.10 فليسين شاله، تاريخ كوچك اديان بزرگ، دكتر محبى، دى ماه 46، ص .407

.11 سفر پيدايش، باب .12

12 و .13 سفر پيدايش، بابهاى 13 و 15، دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.

.14 حاج بابا قزوينى يزدى، دانشمندى بزرگ از دانشمندان يهود يزد، در اواخر سده دوازده هجرى بشمار مى‏رفته كه در اثر بحث و كنجكاوى بسيار در اديان مختلفه و ارشادات پدر بزرگوارش محمد اسماعيل جديد الاسلام كه او نيز از بزرگان و دانشمندان يهود آن سامان بوده است، به شرف اسلام مشرف و در راه اثبات حقانيت اين دين آسمانى با يهوديان به مباحثه و جدل مى‏پرداخت.

.15 سفر پيدايش، باب 16 ـ دار السلطنة لندن، 1895 ـ م.

.16 محضر الشهود فى رد اليهود، كتابخانه وزيرى يزد، چاپ نجف اشرف، ص .20

.17 سفر تثنيه، باب 18، دار السلطنه لندن، 1895 ـ م.

.18 عنكبوت/ .47

.19 بقره/ .146

.20 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، ص .298

.21 ميرخواند، روضة الصفا، ج 2، انتشارات خيام، ص .193

.23 محمود بن الشريف، الاديان فى القرآن، دار المعارف بمصر، قاهره، 1119 ـ م، ص .229

.24 همان مأخذ، ص .311

.25 غلامحسين مصاحب، دائرة المعارف فارسى، ذيل كلمه «بحيرا» ، ج اول، لغتنامه دهخدا، ذيل كلمه «بحيرا» .

.26 دايرة المعارف مصاحب مى‏نويسد: ابواسحاق كعب بن ماتع 32 يا 34 ه ـ يكى از يهوديان «يمن» بود كه در خلافت ابوبكر يا عمر خطاب اسلام آورد و منبع بسيارى از اطلاعات مسلمين در باب داستانهاى بنى اسرائيل بشمار مى‏رود. هنگامى كه به مدينه آمد كتاب و سنت را از صحابه آموخت و ايشان نيز اخبار اقوام پيشين را از وى آموختند. عنوان او را به صورت «كعب الحبر» نيز ضبط كرده‏اند. و «حبر» كه جمع آن «احبار» است كلمه‏اى است عبرى كه به معنى روحانى يهودى مى‏باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:3  توسط حمید رضا  | 

در مورد صیغه و نکاح زنان در سوره ی نساء میتوانید به این پیوند سرس بزنید:آیات 23-28 سوره ی نساء

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:26  توسط حمید رضا  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از دوستان وبلاگی به من معرفی کردند و گفتند که اگر میتونی جواب شبهاتی که ایجاد کرده بده و من هم در اسرع وقت اینکار رو میکنم.

لازم دونستم که در وبلاگم چند تا پیوند در مورد قرآن و ... بگذارم و در ضمن این بر همه ی افراد واجب است که با دلیل و منطق جواب چنین افرادی را بدهند.

http://jc.blogfa.com  این هم همون وبلاگه ضد اسلام است و در ضمن خواهش می کنم از تعصب بیجا بپرهیزید و تندی را در کلامتان از بین ببرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:14  توسط حمید رضا  | 

(3)

خداوند جسم نيست و مكان ندارد

كتاب: عقايد اسلامى در پرتو قرآن، حديث و عقل، ص 189

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى

آن چه كه يك بعد دارد و در فاصله بين دو نقطه قرار دارد «خط» گويند و آن چه داراى دو بعد است، يعنى طول و عرض دارد و عمق ندارد «سطح» گويند و هر چيز كه سه بعد دارد، يعنى داراى طول، عرض و عمق است و بتوان آن را با حواس پنجگانه ظاهر درك كرد «جسم» گويند.

جسم با تحقق خود خلئى را كه مكان مى‏نامند پر مى‏كند، بنابراين هيچ جسمى خالى از مكان نبوده و بى‏نياز از آن نيست.

اگر فرض كنيم خدا جسم باشد، در اين صورت وجود او همراه با مكانى خواهد بود كه در آن جاى گيرد، و به اين مكان نياز خواهد داشت، و نياز، با خدايى، سازگار نيست.

و نيز هر جسمى مركب از اجزاست و هر مركبى به اجزاى خود نيازمند است. پس اگر فرض كنيم خدا جسم باشد بايد او را مركب و نيازمند بدانيم در حالى كه گفته شد: نياز و احتياج با خدا بودن و دارا بودن همه كمالات سازگار نيست.

پيشوايان بزرگ اسلام با بيان‏هايى محكم، جسم بودن را از خدا نفى كرده‏اند.

امام صادق ( عليه السلام) مى‏فرمايد:

سبحان من لا يعلم كيف هو ليس كمثله شى‏ء و هو السميع البصير لا يحد و لا يحس... و لا يحيط به شى‏ء و لا جسم؛ (1)

منزه است خدايى كه كسى جز او نمى‏داند كه ذات او چگونه است، هيچ چيز مانند او نيست و او شنوا و داناست، محدود و محسوس نيست، كمالات او حد و انتها ندارد... و با حواس درك نمى‏شود جسم نيست.

و يا در جاى ديگر مى‏فرمايد:

ان الجسم محدود متناه و الصورة محدودة متناهية فاذا احتمل الحد احتمل الزيادة و النقصان و اذا احتمل الزيادة و النقصان كان مخلوقا؛ (2)

امام ششم در اين جمله‏ها با برهانى بسيار محكم جسم بودن را از خدا نفى مى‏كند، توضيح اين كه: تمام اجسام به حكم داشتن سه بعد (طول، عرض و عمق) و محدود بودن هر كدام از آنها، محدود خواهند بود؛ يعنى قابل كم و زياد شدن هستند و هر چيزى كه محدود و قابل كم و زياد شدن باشد، مخلوق خواهد بود، و خالق و آفريدگار جهان محدود نيست و هيچ حد و مرزى براى او فرض نمى‏شود؛ زيرا حد و مرز داشتن نشانه مخلوق است.

رفع اشتباه

اين جا تذكر يك نكته لازم است و آن اين كه به كار رفتن برخى از الفاظ مانند «دست» در قرآن مجيد درباره خدا دليل برجسم بودن خدا نيست؛ زيرا در اين قبيل كلمات به حكم عقل و تصريح دانشمندان ادب، معانى كنايى منظور است؛ مثلا وقتى گفته مى‏شود «يد الله فوق ايديهم؛ (3) دست خدا بالاى دست آنهاست» ، منظور قدرت خداست همان طور كه در مثل معروف فارسى «دست بالاى دست بسيار است» همين معنا منظور است.

و همين طور در آيه ديگر كه خداى متعال مى‏فرمايد:

قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى؛ (4)

اى ابليس چه چيز مانع تو شد كه بر مخلوقى كه با دستان خود او را آفريدم سجده نكنى؟

منظور از دست همان قدرت است.

پاورقى‏ها:

.1 صدوق، توحيد، ص .98

.2 همان، ص .99

.3 فتح (48) آيه .10

.4 ص (38) آيه .75

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:48  توسط حمید رضا  | 

(2)

رؤيت خدا

كتاب: خدا از ديدگاه قرآن، ص 201

نويسنده: آيت الله شهيد دكتر بهشتى

آيه 103 سوره انعام درباره رؤيت خدا چنين مى‏گويد:

لا تدركه الابصار و هو يدرك ا لابصار و هو اللطيف الخبير .

ديده‏ها او را درنيابند، ولى او ديده‏ها را دريابد و اوست نامريى آگاه.

علامه حلى گويد:

«...وجوب الوجود يقتضى نفى الرؤية ايضا... (واجب الوجود بودن خود به خود مستلزم نفى رؤيت نيز هست..). (1) »

علامه پس از اين اظهار نظر كه درباره رؤيت خدا مى‏كند مطلب را چنين ادامه مى‏دهد:

بدان كه بيشتر عقلا بر اين عقيده‏اند كه خدا را نمى‏توان ديد ولى كسانى كه خدا را جسم مى‏پندارند، مى‏گويند خدا را مى‏توان ديد. البته اينها هم اگر خدا را جسم نمى‏پنداشتند و او را موجودى مجرد از ماده مى‏دانستند رؤيت او را محال مى‏شمردند.

ولى اشعريها درباره رؤيت نظرى داده‏اند كه با رأى همه عقلا مخالف است، آنها چنين پنداشته‏اند كه خدا در عين آنكه جسم نيست و مجرد از ماده است، قابل رؤيت نيز هست... (2) »

اشعرى (؟ ـ 330) در مقالات درباره رؤيت چنين گفته است:

«درباره رؤيت خدا و امكان ديدن او با چشم اختلاف است و در اين زمينه نوزده قول وجود دارد.

گروهى گفته‏اند ممكن است ما در همين دنيا خدا را با چشم ببينيم، شايد خدا يكى از همين كسانى باشد كه ما در راه به آنها برخورد مى‏كنيم. برخى از اينها حلول خدا را در اجسام ممكن مى‏دانند. اينها وقتى انسانى را مى‏بينند كه از او خوششان مى‏آيد احتمال مى‏دهند كه شايد خدا در او حلول كرده باشد.

بسيارى از كسانى كه رؤيت خدا را در همين دنيا ممكن مى‏شمرند، مى‏گويند ممكن است با خدا دست داد و به او دست زد، ممكن است او به ديدارشان بيايد. (3) اينها مى‏گويند مردمى كه خلوص نيت دارند هر وقت بخواهند با خدا معانقه مى‏كنند، چه در دنيا، چه در آخرت، اين مطلب از برخى از طرفداران مصر و كهمس نقل شده است.

از طرفداران عبدالواحد بن زيد نقل شده كه گفته‏اند خداى سبحان براى هر كس به ميزان عملش قابل رؤيت است. بنابراين، هر كس عملش بهتر باشد او بهتر مى‏بيند.

گروهى گفته‏اند ما در اين دنيا خدا را در خواب مى‏بينيم ولى در بيدارى نه.

از رقبة بن مصقله نقل شده كه گفته است در خواب خداى ذوالجلال را ديدم كه گفت من جايگاه والايى به او، يعنى سليمان تيحى خواهم داد، او چهل سال نماز صبح را با وضويى كه براى نماز عشاء گرفته بود، خواند (يعنى شب زنده دار بود).

كسان بسيارى هستند كه از اين مطلب كه خدا در دنيا ديده مى‏شود و از مطالب ديگرى كه اينها گفته اند خوددارى كرده و گفته اند او فقط در آخرت ديده مى‏شود. (4) »

اشعرى در اواخر جلد اول اين كتاب در يك فصل، خلاصه‏اى فشرده از عقايد اصحاب حديث و اهل سنت را آورده و گفته است:

(اصحاب حديث و اهل سنت) مى‏گويند خداى سبحان در روز رستاخيز با چشمان آن چنان ديده مى‏شود كه ماه در شب چهارده، مؤمنان او را مى‏بينند و كافران او را نمى‏بينند زيرا ميان آنان و خدا حجابى هست، خداى عز و جل فرموده است:

«هرگز در آن روز (يعنى روز قيامت) آنها از خداوندگار خود محجوب‏اند). (5)

موسى (ع) از خداى سبحان تقاضا كرد كه در همين دنيا او را ببيند، ولى خداى سبحان بر كوه جلوه‏گر شد و آن را از هم پاشاند تا به او بفهماند كه او را در دنيا نخواهد ديد، ولى در آخرت خواهد ديد. (6) »

اين همان نظرى است كه اشعرى پذيرفته و علامه حلى از آن در شگفت آمده است زيرا اگر خدا، همان طورى كه خود اشعرى هم پذيرفته، جسم نباشد، اصولا قابل رؤيت نيست، چه در اين دنيا، چه در آن دنيا.

علت پيدايش اين عقيده و نظاير آن در ميان مسلمانان

بررسى همه آرام و عقايدى كه از اين گونه اشخاص يا فرقه‏ها در كتاب مقالات و منابع ديگر نقل شده و مقايسه آنها با آرا و عقايد دينى و شبه دينى غير اسلامى نشان مى‏دهد كه صاحبان اين عقايد، بيش از آن كه تحت تأثير اسلامى و قرآن باشند، تحت تأثير آرا و عقايد ديگران بوده و اين طريق به اين راههاى انحرافى كشيده شده‏اند. با اين حال عقيده خود ابوالحسن اشعرى را درباره رؤيت نمى‏توان ناشى از يك چنين دنباله‏روى دانست زير او و پيروانش همواره بر اين اصل تكيه مى‏كنند كه در معارف اسلامى بايد فقط به كتاب و سنت استناد كرد و جلوى تأثير انحرافى پيوندهاى فكرى بيگانه را گرفت. بنابراين، چه چيز سبب شده كه آنها به رؤيت خدا در قيامت معتقد شوند؟ از نوشته‏هاى خود آنها به آسانى به دست مى‏آيد كه آنچه آنان را به سوى اين نظر كشانده، در درجه اول قسمتى از آيات خود قرآن كريم بوده است.

قرآن، مكرر از روز رستاخيز به عنوان روز ملاقات با خدا ياد كرده است:

هو الذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤمنين رحيما. تحيتهم يوم يلقونه سلام و اعدلهم اجرا كريما.

او (يعنى خدا) ست كه با فرشتگانش بر شما درود مى‏فرستد (يا شما را مورد عنايت خود قرار مى‏دهد) تا شما را از تاريكى‏ها به روشنى برد و او همواره نسبت به مردم با ايمان مهربان بوده است. خوش آمد گفتن آنها روزى كه او را ملاقات مى‏كنند با كلمه سلام است و او (يعنى خدا) براى آنان پاداشى پر ارج فراهم ساخته است. (7)

آياتى كه از ملاقات انسان با خدا در روز رستاخيز ياد مى‏كنند. بسيارند: 46، 223 و 249 سوره بقره؛ 31 و 154 انعام؛ 77، توبه؛ 7، 11، 15 و 45 يونس؛ 29 هود؛ 2 رعد؛ 105، 110 كهف؛ 21 فرقان؛ 5 و 23 عنكبوت؛ 8 روم؛ 10 و 23 سجده و 6 انشقاق.

طرز تعبير مطلب در اين آيات مختلف است ولى به هر حال به ملاقات انسان با خدا مربوط است، مثلا آيه 6 سوره انشقاق مى‏گويد:

يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه.

اى انسان، تو همواره دست اندر كار تلاشى پر زحمت به سوى خدايت هستى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.

اشعرى و همفكران او مى‏گويند ملاقات، يعنى برخورد رو در رو، و به عبارت ديگر ديدار. بنابراين، روز قيامت روز ديدار خداست. به خصوص با توجه به آيات زير مطمئن شده‏اند كه منظور از ملاقات همان رؤيت است:

وجوه يومئذ ناضرة. الى ربها ناظرة.

در آن روز (يعنى روز قيامت) عده‏اى از چهره‏ها زيبا و شادابند و به سوى خدايشان نظر دوخته‏اند. (8)

بايد اعتراف كنيم كه ما هم اگر فقط به همين آيات مى‏نگريستيم چنين مى‏پنداشتيم كه مؤمنان در روز قيامت خدا را رو در رو خواهند ديد ولى در قرآن آيات ديگرى هم در زمينه رؤيت خدا آمده است كه در آنها مسأله رؤيت مستقيما مطرح و درباره‏اش نظر داده شده است. (9)

بديهى است كه براى آگاهى بر تعليم قرآن درباره اين مسأله بايد در درجه اول به اين آيات توجه شود. در اين آيات صريحا اين تقاضاى ساده لوحانه كه مى‏خواهيم خدا را ببينيم مطرح و با قاطعيت رد شده است.

از آنجا كه پى بردن به واقعيت‏هاى غير حسى و ايمان به وجود آن‏ها همواره براى مردم شكاك و بد باور كار دشوارى بوده است، عده‏اى از مخالفان پيامبران از آنها مى‏خواسته‏اند كه خدا را رو در رو به آنها نشان دهند تا ديگر مجالى براى شك و ناباورى باقى نماند؛ مثلا بنى اسرائيل از موسى چنين تقاضا كردند:

و اذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة فاخذتكم الصاعقة و انتم تنظرون.

و آن وقت كه گفتيد اى موسى ما هر روز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اين كه خدا را آشكارا و بى پرده ببينيم، ولى صاعقه در برابر چشم شما آمد و شما را گرفت. (10)

بنى اسرائيل آنقدر در اين تقاضاى خود پافشارى كردند كه موسى عليه السلام ناچار شد اين تقاضا را به اين صورت با خدا در ميان گذارد. (11)

و لما جاء موسى لميقاتنا و كلمة ربه قال رب ارنى انظر اليك قال لن ترينى ولكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا فلما افاق قال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين.

وقتى موسى به ميعادگاه ما آمد و خدايش با وى سخن گفت، اظهار كرد كه اى خداى من، خودت را به من بنما تا بر تو نظر افكنم. و خدا گفت: هرگز مرا نخواهى ديد، اما همين كه خدا بر كوه جلوه‏گر شد آن را با خاك يكسان كرد و موسى بيهوش بر زمين افتاد، وقتى موسى به هوش آمد، گفت خدايا ترا تسبيح مى‏گويم، به سويت بازگشتم، و من نخستين كس هستم كه به تو ايمان آورده. (12)

اعراب نيز از پيغمبر اسلام اين تقاضا را داشتند كه خدا را جلوى روى آنها بياورد تا به او ايمان آورند:

و قالوا لن نؤمن لك حتى نفجر لنا من الارض ينبوعا. او ... او تأتى بالله و الملائكة قبيلا.

و گفتند ما به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر آنكه براى ما از زمين چشمه آبى بيرون آرى . يا ... يا خدا و فرشتگان را جلوى روى ما آورى. (13)

و قال الذين لا يرجون لقاءنا لولا انزل علينا الملائكة او نرى ربنا لقد استكبروا فى انفسهم و عتو عتوا كبيرا. يوم يرون الملائكة لا بشرى يومئذ للمجرمين و يقولون حجرا محجورا .

و آنها كه به ملاقات ما اميدى ندارند گفتند چرا فرشتگان بر ما فرستاده نشده‏اند يا چرا خداى خود را نمى‏بينيم. اينها دچار خود بزرگ بينى شده و به راه سركشى افتاده‏اند. روزى كه آنها فرشتگان را ببينند، در آن روز مژده‏اى براى تبهكاران نيست و همواره خواهند گفت، فاصله، فاصله. (14)

اين آيات درخواست عده‏اى از مردم زمان پيغمبر را كه خواستار ديدن خداوند بودند، سخت ناپسند و نشانه استكبار و سركشى مى‏شمرد و چون آنها علاوه بر اين خواستار ديدار فرشتگان نيز بودند، اضافه مى‏كند كه بله، آنها روز قيامت فرشتگان را خواهند ديد ولى ديگر براى آنها سودى نخواهد داشت، زيرا همين فرشتگان مأمور كيفر آنها هستند و آنها كه امروز تا اين اندازه براى ديدن فرشتگان پافشارى مى‏كنند، آن روز فرياد مى‏زنند كه از ما فاصله بگيرند.

آيه 103 سوره انعام هم به طور كلى و با قاطعيت مى‏گويد:

لا تدركه الابصار. چشمها او را در نيابند.

آيا با توجه به اين آيات، برداشت نهايى ما از قرآن اين نخواهد بود كه قرآن خدا را موجودى نامرئى معرفى مى‏كند كه اصولا به چشم نمى‏آيد، چه در اين دنيا، چه در آن دنيا؟

پس مقصود از ملاقات با خدا در قيامت چيست؟ ممكن است مقصود اين باشد كه در صحنه رستاخيز ديگر براى هيچ كس جاى شك و ترديد درباره خدا باقى نمى‏ماند، گويى خود را با خدا رو به رو مى‏يابد.

پى‏نوشت‏ها:

.1 علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، مشهد، بى‏نا، بى‏تا، ص .182

.2 اقتباس از كشف المراد، ص 182 ـ .184

.3 به احتمال قوى اين مطلب ريشه اى از تورات دارد، زيرا در سفر پيشدايش و سفر خروج از صحنه‏هاى مكررى ياد شده كه خدا از ابراهيم، يعقوب و... ديدن كرده است.

.4 اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص .263

.5 مطففين، .51

.6 اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 321 و .322

.7 احزاب، 43 و .44

.8 قيامت، 22 و .23

.9 از قبيل آيه 103 سوره انعام و 143 اعراف.

.10 بقره، .55 در آيه 153 سوره نسا نيز از همين رويداد ياد شده است.

.11 زردشت هم از «دريافت خدا با چشمان خود» سخن گفته: اى مزدا! آنگاه كه ترا با چشمان خود دريافتم، در نهاد خويش به تو انديشيدم كه تويى نخستين و پسين هستى و پدر منش نيك ... (اوستا، ص 43، بند 8) .

.12 اعراف، .143

.13 اسراء، 90 ـ .92

.14 فرقان، 21 و .22

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:47  توسط حمید رضا  |