X
تبلیغات
پرسش و پاسخ به شبهات سیاسی
پرسش و پاسخ به شبهات سیاسی

رهبر فرزانه انقلاب:در يك تقسيم بندي كلي دشمنان ملت بزرگ و انقلابي ايران را در شرايط كنوني مي توان به دو بخش دشمنان دروني و بيروني تقسيم نمود «ما دو دشمن داريم؛ يك دشمن، دشمن دروني است، يك دشمن، دشمن بيروني است. دشمن دروني خطرناك تر است.

ضرورت دشمن شناسي

بي شك دشمن شناسي از محوري ترين مباحث در موضوع دفع تهديدها و دفاع از يك ملت بشمار مي آيد. چه بسا امتهايي كه در طول تاريخ در اثر غفلت از دشمنان و فقدان آگاهي و بصيرت لازم سياسي و اجتماعي در شناخت توطئه هاي بيگانگان و اتخاذ مواضع به موقع و صحيح توسط نخبگان و خواص آن جامعه به سرنوشتي هلاكت بار منجر گرديده اند.

امير مؤمنان علي(ع) در كلام خود دراين باره مي فرمايند: «من نام عن عدوه انبهته المكايد.» (كسي كه در برابر دشمنش به خواب رود (از او غافل بماند) حيله هاي (غافلگيرانه دشمن) او را از خواب بيدار مي كند)

 

 

در همين رابطه بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي حضرت امام خميني(ره) مي فرمايند: «نبايد غافل باشيم، ما بايد بيدار باشيم و توطئه هاي آنها را قبل از اينكه با هم جمع بشوند، خنثي كنيم. »

همچنين رهبر معظم انقلاب در سخنراني اولين روز سال 86 در مشهد مقدس در اين باره مي فرمايند: «يك ملت بايد دشمن را بشناسد، نقشه دشمن را بداند و خود را در مقابل آن تجهيز كند. »

اقسام دشمنان

در يك تقسيم بندي كلي دشمنان ملت بزرگ و انقلابي ايران را در شرايط كنوني مي توان به دو بخش دشمنان دروني و بيروني تقسيم نمود «ما دو دشمن داريم؛ يك دشمن، دشمن دروني است، يك دشمن، دشمن بيروني است. دشمن دروني خطرناك تر است.

تشريح ابعاد مختلف دشمن دروني

ازجمله عوامل عقب ماندگي ملت ها كه زمينه تسلط بيگانگان را بر منابع مادي و معنوي يك كشور فراهم مي سازد، پديده شوم تنبلي اجتماعي و عدم خودباوري و اعتماد به نفس در يك ملت مي باشد كه رهبر معظم انقلاب با نگاه نافذ خود از آن بعنوان دشمن دروني ملت بزرگ ايران ياد نموده و مي فرمايند: «اگر ملتي اين بيماري ها را داشته باشد، اين ملت پيشرفتش ممكن نيست، اگر ملتي مردمش تنبل باشند، نااميد باشند، اعتماد به نفس نداشته باشند، با همديگر پيوند نداشته باشند، به همديگر بدبين باشند، از آينده نااميد باشند، چنين ملتي پيش نخواهد رفت، اينهامثل موريانه اي كه در درون پايه بنا بيفتد، بنا را ويران مي كند.»

تشريح ابعاد مختلف دشمن بيروني و برنامه هاي آن

رهبر معظم انقلاب دشمن بيروني ملت ايران را نظام سلطه بين المللي دانسته و جنگ رواني، جنگ اقتصادي و همچنين مقابله با پيشرفت و اقتدار علمي كشور را ازجمله محورهاي مهم برنامه هاي دشمن بيروني ارزيابي نمودند «دشمن بيروني عبارتست از نظام سلطه بين المللي، يعني همان چيزي كه به آن استكبار جهاني مي گوييم... امروز مظهر اين دشمن عبارتست از شبكه صهيونيسم جهاني و دولت كنوني ايالات متحده آمريكا. »

«امروز دشمنان بيروني ما هم براي ملت ايران نقشه دارند. ما سياست هاي پنج ساله خودمان را تعريف مي كنيم، افق چشم انداز بيست ساله را تعريف مي كنيم، براي اينكه راه را مشخص كنيم، دشمن ما هم همين طور، او هم براي ما برنامه دارد، او هم سياستي دارد، بايد سياست او را بشناسيم. من برنامه هاي استكبار جهاني عليه ملت ايران را در سه جمله خلاصه مي كنم: «اول جنگ رواني، دوم جنگ اقتصادي و سوم، مقابله با پيشرفت و اقتدار علمي. »

تشريح ابعاد مختلف جنگ رواني دشمن

يكي از مهمترين ابعاد جنگ دشمنان بيروني، بهره گيري از جنگ رواني مي باشد كه در آن تلاش بر اين است كه با طراحي قبلي و حتي المقدور بدون بكارگيري از ابزار نظامي به نتايج موفقيت آميز يك جنگ تمام عيار در عرصه ديپلماسي، سياسي فرهنگي اجتماعي دست يافت در تعريف جنگ رواني آمده است: «عمليات رواني شامل اقداماتي از پيش تعيين شده براي انتقال اطلاعات و شواهد معين به مخاطبين با هدف تأثيرگذاري بر احساسات، انگيزه ها، اهداف و نيز تأثير بر رفتار دولت ها، سازمان ها، گروهها و افراد مي باشد. »

 

آنچه مي توان از آن بعنوان مهمترين محورهاي عمليات رواني دشمن در كلام رهبر معظم انقلاب نام برد عبارتند از:

1- مرعوب كردن مسئولين، شخصيتهاي سياسي و نخبگان كشور

2- تضعيف اراده عمومي مردم.

3- تغيير درك صحيح مردم از واقعيت هاي موجود جامعه.

4- سلب اعتماد ملت از مسئولين كشور.

5- ترويج شايعه تحريم و فشار اقتصادي بر كشور.

6- ترويج شايعه بكارگيري ابزار خشونت بر عليه ملت ايران.

7- عوض كردن جاي متهم و مدعي با ابزار تبليغاتي و رسانه اي.

8- ترساندن ملت هاي منطقه از ملت ايران و انقلاب اسلامي.

9- دامن زدن به اختلافات مذهبي، قومي، جناحي، سياسي و رقابت هاي صنفي

يكي از ابزارهاي مهم دشمن در جنگ رواني ايجاد اختلاف و تشتت آراء در بين يك ملت با بهره گيري از گروهها، شخصيت ها و جريانات سياسي وابسته به خود مي باشد كه رهبر معظم انقلاب در كلام خود اين دسته از عناصر سياسي را نصيحت دوستانه نموده و فرمودند: «من به همين مناسبت به عناصر سياسي داخلي هم دوستانه نصيحت مي كنم، مراقب باشند، طوري حرف نزنند، طوري موضعگيري نكنند كه به مقاصد دشمن در اين جنگ رواني كمك شود. »

به همين مناسبت مقام معظم رهبري در موضوع فناوري هسته اي نيز به عده اي كه در داخل كشور همان حرف هاي دشمن را تكرار مي كنند نصيحت كرده و فرمودند: «عده اي مي نشينند همان حرف دشمن را تكرار مي كنند كه: آقا! چه لزومي دارد؟... همانهايي كه ملي شدن نفت را كه به وسيله دكتر مصدق و مرحوم آيت الله كاشاني انجام گرفت، امروز تمجيد مي كنند- كه آن كار، نسبت به اين كار كوچك بود؛ اين از او بزرگتر است- همانها امروز نسبت به انرژي هسته اي همان حرفي را مي زنند كه مخالفين مصدق و كاشاني آن روز مي گفتند.

در اين زمينه مواضع برخي جريانات سياسي داخلي كه در واقع با موضع گيري خود بخشي از عمليات رواني دشمن را در داخل كشور كليد مي زنند قابل تأمل است كه چگونه پس از صدور قطعنامه 1737 شوراي امنيت بر عليه فعاليت هاي صلح آميز هسته اي ايران برخي احزاب و جريانات سياسي با اتخاذ مواضع منفعلانه در جهت اهداف جنگ تبليغاتي و رواني دشمن گام برمي دارند كه بعنوان نمونه مي توان به بيانيه سازمان مجاهدين انقلاب اشاره نمود كه در بخشي از آن آمده است: «دولت نهم با افراطي گري و بي منطقي خود در حوزه سياست خارجي و پرونده هسته اي، مصالح و منافع يك كشور را در معرض تاراج قرار داده است. »

اين درحالي است كه در همين ايام روزنامه واشنگتن پست با سرزنش اعضاي دائم شوراي امنيت مي نويسد: «اين شورا به جنگ اراده يك ملت رفته است و برگ برنده جمهوري اسلامي ايران در چالش هسته اي با غرب، به ميدان آمدن خواست و اراده ملي است، اراده اي كه چون متكي بر پشتوانه يك ملت است به هيچ وجه شكستني نيست. »

سلب اعتماد مردم از مسئولين و دولت، خواست ديگر دشمن

از جمله نكات مهم ديگري كه رهبر معظم انقلاب از آن بعنوان خواست دشمنان نام بردند تلاش آنان براي سلب اعتماد مردم از مسئولين و دولت مي باشد و در اين زمينه ضمن حمايت خاص از تلاشهاي بي وقفه دولت فرمودند: «اعتماد به مسئولين كشور، اعتماد به دولت، همان چيزي است كه دشمنان مي خواهند نباشد دشمنان مي خواهند مردم به دولت- كه مسئوليت اداره امور كشور را دارد- بي اعتماد باشند، سعي كنيد اين نقشه دشمن را خنثي كنيد. من از دولت حمايت مي كنم از همه دولتهاي بر سركار و منتخب مردم حمايت كردم، بعد از اين هم همين خواهد بود؛ از اين دولت هم به طور خاص حمايت مي كنم، اين حمايت، بي دليل و بي حساب و كتاب نيست، اولاً جايگاه دولت در نظام جمهوري اسلامي و در نظام سياسي كشور ما جايگاه بسيار مهمي است، ثانياً بيشترين مسئوليتها را دولت بر دوش دارد، بعد هم اين جهت گيري هاي ديني و اين ارزشگرايي انقلابي و اسلامي خيلي ارزش دارد سخت كوشي، تلاش فراوان، ارتباط با مردم، سفرهاي استاني، جهت گيري عدالت ورزي مردمي، اينها خيلي قيمت دارد و من قدر اين كارها را مي دانم، من به خاطر اين چيزها از دولت حمايت مي كنم. »

مقام معظم رهبري برخي ازراهكارهايي كه دشمنان در جهت براندازي نظام به آن رو آورده اند، را اينگونه بر شمرده اند :

1. تضعيف و تخريب باورهاي ديني.

حـفـظ هـويـت فـرهـنـگـي و ديـنـي نـشـانـه اي از شـخـصـيـت و استقلال ملت‌هاو تضعيف آن نشانه وابستگي ملت‌ها است. اعتقاد به حفظ (هويّت ديني ) و دفاع از آن تـا پـاي جـان، نـظـام نـوپاي جمهوري اسلامي را برپا كرد و آن را در برابر تهاجمات گـونـاگـون دشـمـن، مـقـاوم و پايدار نمود. اگر دشمن بتواند اين اعتقاد را از ذهن مردم بزدايد، مـقـاومـت‌ها و ايـثـارهـا و فداكاري‌ها هم به دنبال آن از بين خواهند رفت و كشور دوباره در سلطه اجانب قرار خواهد گرفت. آيت الله خامنه اي در اين باره مي‌فرمايد: "آنها حاضرنيستند ببينند درمقابل چشمشان پرچم دين و دمكراسي روي يك علم برافراشته شود. سعي آنها اين است كه بين مردم سالاري و دين فاصله ايجاد كنند. " و براين اساس " تلاش دشمن اين است كه مردم را ازنظام اسلامي دلسرد و پايه‌هاي ايمان و عقيده وعمل ديني را درمردم سست كند. "

2. تضعيف اركان نظام اسلامي

بـعـد از پيروزي انقلاب اسلامي، بسياري از نهادهاي خودجوش انقلابي،فعّاليّت‌هاي خود را شروع كرده، و با الهام از رهنمودهاي رهبري نظام به كار خود ادامه دادند. از جمله اهداف دشمن در جهت براندازي نظام اسلامي، تضعيف و تخريب اين اركان نظام مي‌باشد كه نقش مهمّي در تداوم پيروزي انقلاب ايفا مي‌كردند. ازمهمترين اهداف دشمن در اين زمينه تضعيف اصل ولايت فقيه بوده است. اصل ولايت فقيه به عنوان مهم ترين ركن نظام جمهوري

اسلامي به شمار مي‌رود؛ اصلي كه نظام اسلامي را يك نظام ديني قرار داده و سببِ امتياز آن از نظام‌هاي مـوجـود دنـيـا شـده اسـت ؛ بـه همين دليل اين ركن مورد هجوم دشمن قرار گرفته،كه گاه توسط عوامل داخلي دست به انجام آن‌ها مي‌زند. رهبري دراين باره مي‌فرمايد. " استكبار جهاني اين بار تصور كرد كه مي‏تواند روش مؤثرتري را براي مبارزه با انقلاب اسلامي تجربه كند و بر همين اساس پس از مطالعه زياد به اين نتيجه رسيد كه بايد رهبري انقلاب را هدف قرار دهد، زيرا مي‏داند كه با وجود يك رهبر مقتدر در ايران اسلامي، همه توطئه‏هاي آنها نقش بر آب خواهد شد. "

ايشان درادامه مي‌فرمايد "رهبري يعني آن نقطه‏اي كه مشكلات لاعلاج دولت به دست او حل مي‏شود، نفس او حقيقت را براي مردم روشن و توطئه دشمن را بر ملا مي‏كند، تبليغات دروغ و ترفندهاي گوناگون دشمن را افشا مي‏كند و به مردم اميد مي‏دهد. در برابر توطئه سياسي بين‏المللي مي‏ايستد و تماميت انقلاب را در مقابل توطئه‏گران قرار مي‏دهد و دشمن را وادار به عقب نشيني مي‏كند، رهبري در برابر اختلاف‏افكنيهاي دشمن، مايه الفت و مانع تفرقه مي‏شود و دستها را در دست هم مي‏گذارد. "

 

 

3. تضعيف روحانيت

 

 

بـي‌تـرديـد حـضـور روحانيتِ آگاه و متعهد، در خيل عظيم نيروهاي مردمي، نقش مهمي در پيروزي انـقـلاب اسـلامـي ايـفا كرد. پيش قراولاني كه در راه اعتلاي كلمة اللّه و احياي اسلام ناب محمدي (ص ) از هـيـچ كـوشـشي دريغ نكرده و هم چون مراد و مقتداي خود، جان بر كف پذيراي هر گونه خـطر گرديدند. به همين دليل هم آماج حملات دشمنان و وابستگان آن‌ها قرار گرفتند. ازاين رو رهبري مي‌فرمايد. " دشمنان اسلام از مقابله با نظامي كه منافع نامشروع استكبار را در منطقه برهم زده است، دست نخواهند كشيد و با آن آشتي نخواهند كرد. تجربه‏هاي شكست‏خورده آنان سبب شده است كه روشهاي خود را در مقابله با ملت ايران پيچيده‏تر كنند و امروز به اين نتيجه رسيده‏اند كه براي زدن و كوبيدن انقلاب، بايد به سراغ حوزه‏هاي علميه و دانشگاهها و يا يك فرد معمم بروند، تا بلكه از طريق آنها به هدف خود برسند، اما توطئه‏گران از بيداري حوزه و دانشگاه و هوشياري بزرگان اين كشور غافل بودند. "

4. القاي ناكارآمدي دين

القاي ناكارآمدي دين، از سوژه‌هاي مهمي بود كه در جهت از بين بردن هويت ديني نظام اسلامي توسط بيگانگان در دستور كار قرار گرفت. طرح شبهاتي در خصوص محدوديّت قلمرو احكام ديـنـي و نفي جاودانگي احكام اسلامي، نمونه اي از اين حركت دشمن در جهت القاي ناكارآمدي دين محسوب مي‌گردد كه در ذيل به بعضي از آن‌ها اشاره مي‌شود.

اسلامِ هزار و چهارصد سال پيش در مورد مفاهيم اجتماعي امروز نظر ندارد و اگر هم مطلبي داشته باشد قرائت‌ها از آن متفاوت است و در تعارضِ با هم، همه ساقط مي‌شوند.

فـقـه قـابـليـت اجـرا در هـمـه زمـان‌ها را نـدارد و حكومت ديني به معني اجراي احكام شريعت نيست

": استكبار در سي سال اخير همه امكانات سياسي ـ اقتصادي و نظامي خود را براي نابود كردن انقلاب اسلامي به كار گرفته است اما به اين نتيجه رسيده كه حمايت بي دريغ ملت و اتكاي نظام اسلامي به ايمان عميق مردم، از بين بردن جمهوري اسلامي را ناممكن كرده است و به همين علت با همه توان، خنثي كردن وجهه ضداستكباري و كاهش محتواي ديني و روح انقلابي نظام را دنبال مي‌كند كه اين واقعيت هوشياري كامل ملت و مسئولان را مي‌طلبد "

5. تفكيك دين از سياست

پـيـروزي انـقـلاب اسـلامـي ايـران توانست معادلات سياسي جهان را برهم زده و با ارائه نوعي حـكـومـت ديني، دين را در تمام عرصه‌ها مطرح كند. ظهور اين حكومت ديني كه بيانگر جامعيت دين اسلام بود، بيگانگان را به فكر مقابله با اين جريان ديني انداخت.

"دشمنان اسلام درطول يك قرن و نيم گذشته سعي كرده بودند اسلام رابه طوركلي ازعرصه زندگي جامعه بيرون رانده و باطرح نظريه جدايي دين ازسياست، دينداري رافقط پرداختن به عبادت و اعمال شخصي قلمداد كنند و با حذف اسلام ازصحنه سياست جهان، كشورهاي اسلامي راعرصه غارتگري‌ها و تاخت و تازهاي سياسي خود نمايند. "

6. شكست و نابودي اسلام و نظام اسلامي

ايـمـان و بـاورهـاي ديـنـي مـسـلمـانـان هـمـواره مـهم ترين نقش در پيروزي مسلمانان و حفظ روحيه ايستادگي و مقاومت ملت‌هاي مورد ستم بوده است. بايد اذعان كرد پيروزي انقلاب اسلامي نويد حضور دوباره دين و نظام مبتني بر احكام ديني را بشارت داد.

تـاريـخ گـواه خـوبـي بـر اين ادعا است كه استكبار جهاني و وابستگانش نسبت به انقلاب‌ها و نـهـضـت‌هايـي كـه مـبـتني بر مكتب بوده اند سخت دشمني كرده، حيات اين انقلاب‌ها را مساوي با زوال و نابودي خود مي‌دانند. " آنچه كه بدخواهان ودشمنان اين ملت درپي آن هستند، سلب اين انگيزه وايمان ازمردم است "

برخي از شيوه‌هاي دشمن در مبارزه با نظام اسلامي در بيانات مقام معظم رهبري :

 

در مـوضـوع دشـمـن شـنـاسـي، تـوجه به شيوه و روش دشمنان در جهت براندازي نظام اسلامي بسيار مهم است. ازمهمترين شيوه دشمن عبارتنداز؛

1. تحقير فرهنگ اسلامي

دشمن به خوبي درك كرده است كه اگر ملتي از نظر فرهنگي، اتكاء به فرهنگ خود نداشته باشد زمينه فروپاشي استقلال فكري آن‌ها و در نتيجه پذيرفتن همه نوع زمينه‌هاي استعماري توسط آنان، فراهم خواهد بود. رهبر انقلاب، تهاجم و شبيخون فرهنگي را از جمله علائم تلاش جبهه استكبار براي بي محتوا كردن نظام اسلامي خوانده و تأكيد كرد "درك هوشمندانه اين موضوع و دفاع از "ارزشهاي اسلامي و انقلابي "، وظيفه اينجانب و مردم است كه به فضل الهي، مردم، امروز با هوشياري، درك بالا و قدرت تحليلِ تحسين برانگيز، در صحنه حاضرند "

2. استفاده از روش‌هاي گوناگون تبليغي

تـبـليغات و جنگ رواني از كارآمدترين روش‌هاي دشمن براي دست يابي مجدد به منافع از دست رفته خود در ايران است. رهبري مي‌فرمايد. " يكي ازتوطئه‌ها و تهديد‌هاي دشمن، ايجاد اختلاف بين و دردرون كشورهاي اسلامي است. در واقع، بهترين ابزار و وسيله‌اي كه دشمن دراختياردارد، اين است كه بين مسلمين اختلاف ايجاد كند "

3. ترويج آزادي وارداتي

از شيوه‌هاي ديگر دشمن در جهت رسيدن به مقاصد و نيّات پليد خويش، ترويج آزادي وارداتي (اشـاعـه بـي بـنـد و بـاري و فـساد) مي‌باشد. جريان تاريخي فروپاشي تمدن اسلامي در (اندلس ) سند گويايي است كه پرده از حركات پنهاني دشمن برمي دارد. مقام معظم رهبري معتقد است درتفكر اسلامي و مكاتب غربي تفاوتهاي اصولي واساسي دربيان مرزهاي آزادي و تعيين چارچوب ان وجود دارد. و اگر بخواهيم نسبتي بين تفاوت آزادي درغرب و اسلام ارائه دهيم اين نسبت عموم و خصوصي من وجه خواهد بود. "درتفكر اسلامي و مكاتب غربي تفاوت‌هاي اصولي و اساسي دربيان مرزهاي آزادي و تعيين چارچوب آن وجود دارد.... اسلام در برخي از زمينه‌ها دايره را از اين محدودتر مي‌كند و در بعضي از زمينه‌ها آن را گسترش مي‌دهد و به اصطلاح طلبگي‌، بين نظر اسلام و نظر رايج دردنياي غرب درباب، آزادي، عموم و خصوص من وجه است. دربرخي ازچيزها مانظر غرب رابسيار محدود، تنگ بينانه و دربعضي ازامور آن رابيش ازحد وسعت يافته و نزديك به بي بند و باري مي‌دانيم

ايشان مي‌فرمايد "يك انسان براي اينكه آزاد باشد كافي نيست كه زيرسلطه انسان ديگر يا حكومت جبارنباشد، بلكه لازم است كه زير سلطه قوه غضبيه و شهويه خودش هم نباشد انساني كه براثر ضعف،ترس، طمع، حرص و شهوات نفساني مجبور مي‌شود تحميلات و محدوديتهايي را قبول كند آن انسان هم درحقيقت آزاد نيست "

4. تفرقه افكني

از قديمي ترين و مؤ ثرترين شگردها و شيوه‌ها جهت مقابله با يك حكومت و در نهايت براندازي آن، ايجاد (تفرقه ) در بين اقشار گوناگون آن ملت مي‌باشد.

دشمنان جمهوري اسلامي، از همان آغاز، به اين شيوه روي آوردند.رهبري مي‌فرمايد. " استكبارتلاش مي‌كند تك تك دولت‌ها و حكومت‌هاي اسلامي را با چيزهاي جزيي و با وعده اي واهي ازبدنه دنياي اسلام جدا كند ووضع همين چيزي مي‌شود كه هم اينك درجهان اسلام وجود دارد "

5. ايجاد ناامني و هرج و مرج

از ديگر شيوه‌هاي دشمن جهت مقابله با نظام اسلامي، ايجاد ناامني و هرج و مرج مي‌باشد. ايجاد نـاامـنـي زمـيـنـه مـنـاسـبـي بـراي تـضـعـيـف روحـيـه مـقاومت و ايستادگي مردم خواهد بود و توجه كارگزاران نظام را از موضوعات كليدي و اصلي به موضوعات فرعي و جنبي سوق مي‌دهد.

دلسـرد و نااميد كردن مردم، ايجاد حس بي اعتمادي نسبت به مسؤ ولان نظام، اعلام وجود مشكلات، مـوانـع و تـنـگـناهاي مختلف اجتماعي، سياسي، اقتصادي و نظامي و القاي اين كه اين مشكلات حـل نـشـدني است، برخي از مواردي است كه با پيروزي انقلاب اسلامي از طريق دشمن، در جهت ايـجاد ناامني به كار گرفته شد. "امروزاگر دردنيا ظلم وجود دارد، اگرسلطه وجود دارد، امروز اگرتمدن خشن غربي، دنيا را پركرده است وغارت اموال ملتها به وسيله مراكز جهاني وجود دارد، اينها به خاطر وجود هرج ومرج وانزواي اخلاق انساني است "

6. به كارگيري ابزاري روشنفكرنماها و احزاب

دشمن كه براي نابودي اين هويت ديني از همه ترفندها و حيله‌ها اسـتـفـاده كـرده بـود، ايـن بـار بـه فـكـر اسـتـخـدام تـعـليـم يـافـتـگـانِ فـرهـنـگ غرب، يعني روشـنـفـكـرنـمـاهـاي وابـسـته افتاد. اين افراد وابسته كه توسط بيگانگان انتخاب مي‌شوند، نسل جوان را آماج تيرهاي زهرآگين استعمار قرار مي‌دهند و ضمن دفاع از فرهنگ غربي و ره آورد آن، ديـن و فرهنگ ديني را زير سؤ ال مي‌برند. رهبري در مورد روشنفكر درايران مي‌فرمايد: "من بارها گفته‏ام كه روشنفكري در ايران، بيمار متولّد شد. مقوله روشنفكري، با خصوصيّاتي كه در عالم تحقّق و واقعيّت دارد - كه در آن، فكر علمي، نگاه به آينده، فرزانگي، هوشمندي، احساس درد در مسائل اجتماعي و بخصوص آنچه كه مربوط به فرهنگ است، مستتر است - در كشور ما بيمار و ناسالم و معيوب متولّد شد. چرا؟ چون كساني كه روشنفكران اوّلِ تاريخ ما هستند، آدمهايي ناسالمند. "

برخي راه حل‌هاي مبارزه با دشمن در بيانات مقام معظم رهبري :

از مهمترين راه حل مبارزه با دشمن ازمنظر و نگاه رهبري، توجه به سه اصل اساسي است:

1. هوشياري و درك موقعيت

2. جرأت اقدام و نترسيدن از سختي‌ها و خطرها

3. ايمان و اميد به آينده

ايشان نسبت به اين سه اصل مي‌فرمايد " هوشياري و درك موقعيت ـ جرأت اقدام و نترسيدن از سختي‌ها و خطرها ـ و ايمان و اميد به آينده سه درس مهم [هستند] اين درسهاي مهم، راهگشاي امروز و آينده ملت و كشور است ".

ايشان از يك طرف از مردم مي‌خواهد كه هوشيار باشند زيرا "دشمن گاهي با ده واسطه يك فرد ساده لوح و بيچاره‏اي را تحريك مي‏كند كه حرفي را بزند و يا موضعگيري غلط و ناشيانه‏اي را انجام دهد؛ و ممكن است چنين فردي، حتي خودش هم نداند كه عامل دشمن است. بنا بر اين بايد هوشيار بود؛ و من اميدوارم كه ملت ايران در شناخت دشمن اشتباه نكند. دشمن، استكبار جهاني است. دشمن، آمريكاست و دشمن، صهيونيستها هستند. "

وازطرف ديگرعلاوه برهوشياري وآگاهي مردم، آمادگي لازم جهت مبارزه با دشمنان اسلام را داشته باشند. " ملت ايران به همان نسبت كه دشمن، روشهاي خود را در توطئه عليه ايران اسلامي پيچيده‏تر مي‏كند، بايد بر هوشياري و آگاهي خود بيفزايد و با آمادگي معنوي، فكري، سياسي و حفظ وحدت و اتصال و ارتباط با يكديگر، چهره دشمن را در هر لباسي كه هست، شناسايي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 15:30  توسط تنها | 
جنایات عربستان در بحرین

چرا نیروهای عربستان اینقدر در بحرین جنایت می کنند و حمایت آمریکا و غرب هم از آنان زیاداست ؟ مگر اهمیت و سود بحرین از مصر بیشتر است ؟

نظام  پادشاهی عربستان  دست نشانده ی انگلیس  بوده و همواره مدافع و حامی حقوق غرب و صهیونیست در منطقه بوده و هست و از هم پاشیدن آن برای غرب بسیار گران خواهد بود و تمام معادلات و نقشه های بلند مدت آنان را بر هم خواهد ریخت . بنابر این باید به هر طریق ممکن ان را سرپا نگهدارند . بحرین و یمن دو همسایه ی مهم عربستان هستند که در صورتی که نظام این کشورها از بین برود و مردمی شود دیری نپاید که عربستان هم به این سرنوشت دچار شود و اگر عربستان بتواند این کشورها را کنترل کند و از نظام پادشاهی آن حمایت و مردم را سرکوب کند به ملت خود هم این پیام را می دهد که نباید دست به آشوب بزنند که به سرنوشت مردم بحرین و یمن دچار خواهند شد . شیعه بودن مردم بحرین بیشتر از قبل عربستان را به هراس می اندازد چرا که نیروی شهادت طلبی و روحیه ی جهادی آنان بیش از سایر فرقه ها در اسلام است  و همین روحیه مردم را بیشتر به پیروزی نزدیک می کند . وقتی مصر دچار بحران شد و مبارک بر خلاف قذافی و عبدالله صالح و ... زود فرار کرد غرب و رژیم صهیونیستی به عربستان امیدوار بودند . از دست دادن بحرین و یمن یعنی فروپاشی عربستان و سپس انشاالله تنهایی ، محاصره و نابودی رژیم صهیونیستی ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 22:49  توسط تنها | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 21:17  توسط تنها | 

پرسش : حكومت هاي تيموكراسي، اليگارشي، دمكراسي، تئوكراسي، دموكراتيك چه نوع حكومت هايي هستند و كدام يك مورد نظر اسلام است؟
پاسخ :

افلاطون نخستين كسي است كه در كتاب جمهور حكومتهاي مختلف را بيان مي‏كند و به آنها نقد و ايراد مي‏كند. افلاطون مي‏گويد: اولين نوع حكومت تيموكراسي = timocratie است، تيمه در زبان يوناني به معني شرف است و اساس اين حكومت حس شرف و جاه و مقام است كه بر هر چيز حتي عقل برتري مي‏جويد و همه احساسات را تحت الشعاع خود قرار مي‏دهد، قدرت در دست كساني است كه هدف نهايي آنها كسب مال دنيا است.
حكومت ديگر اُليگارشي = Oligarchie است كه پلوتوكراسي هم گفته مي‏شود، در اين نوع حكومت عده معدودي از خانواده‏هاي مقتدر حكومت را در دست دارند و نزاع بين طبقه فقير و غني وجود دارد و شكاف طبقاتي بسيار عميقي بر آن جامعه حاكم است.
نوع سوم حكومت دموكراسي = DEMOCRATIE است و آن حكومتي است كه بوسيله اكثريت مردم، نماينگاني انتخاب مي‏شوند، تا بر آنان حكومت كنند. افلاطون به اين نوع حكومت انتقاد مي‏كند و آنرا مخالف با اصل عدالت مي‏داند.
نوع چهارم حكومت استبدادي است، و آن حكومتي است كه قدرت در دست يك فرد واحد باشد و آن فرد طبق خواسته ‏هاي فردي خود، حكومت نمايد.
اين چهار قسم حكومت را افلاطون ذكر مي‏كند و به هر يك از آنها انتقاد مي‏كند و معتقد است، حكومت كامل و عالي حكومتي است كه در آن عدل حكمفرما باشد و در آن انسان كاملي يعني به نظر او فيلسوف حاكم باشد.[1]
نوع ديگر حكومت تئوكراسي = THEOCRATIE است و آن حكومتي است كه از قدرتهاي سياسي و ديني بوجود آيد و حكومت بدست ارباب اديان باشد و طبق عقايد آنها بر مردم حكومت كنند.
نوع ديگر حكومت دموكراتيك = democratique است و آن حكومتي است كه وابسته به حكومت ملي و يا آزادي خواهان باشد و يا حكومتي كه خواهان دمكراسي هستند.[2]
حكومت از نظر اسلام:
از نظر اسلام مالك اصلي اين جهان خداست و تنها اوست كه حق دارد[3] نوع حكومت را مشخص نمايد و هيچ انساني بدون اجازه الهي حق حكومت بر ديگري را ندارد و اگر چنين حكومتي را تشكيل دهد ظالم است[4] و در چند آيه از قرآن حكم كردن به غير آنچه خدا نازل كرده نهي شده و آن را مصدق ظلم، فسق و كفر شمرده است: «مَن لَم يِحكُم بَما اَنزَلَ اللّهُ فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمون» كساني كه به حكم خدا گردن ننهند، ظالم هستند و كساني كه به حكم خدا گردن ننهند فاسق هستند، و كساني كه به حكم خدا گردن ننهند كافر هستند.[5] و خداوند چون علم ظاهر و باطن را در اختيار دارد، افرادي را كه از نهادشان خبر دارد و آنها را شايسته پيامبري مي‏داند، بعنوان پيامبر انتخاب مي‏نمايد و حكومت را به اين گروه واگذار مي‏نمايد.
در قرآن كريم از ابراهيم (ع) نقل مي‏فرمايد كه حضرت ابراهيم سؤال نمود كه آيا امامت كه حكومت نيز از شؤون آن مي‏باشد به فرزندان من هم مي‏رسد. خداوند مي‏فرمايد: اگر ظالم باشند، نه، «قالَ اِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً قالَ وَ مِن ذُرّيَتي قالَ لا يَنالُ عَهدي الظّالِمينَ».[6]
بنابراين در اسلام حكومت‏هاي موروثي و طبقاتي وجود ندارد[7] بلكه حكومت از آن كساني است كه عالم و با تقوي باشند، بعد از پيامبر اسلام (ص) حكومت به ائمه عليهم السلام منتقل شد و چون مردم آمادگي پذيرش آنها را نداشتند، حكومت ظاهري بعد از حضرت علي (ع) تشكيل نگرديد. و در دوران غيبت، امام زمان (عج)، شيعيان را به مجتهدين جامع الشرائط ارجاع داده‏اند و آنها را حجيت خدا براي انسانها معرفي كرده‏اند. ولايت فقيه در عصر غيبت يعني حكومت علم و تقوي. و مادامي كه فقيه جامع الشرائط در رأس نظام جمهوري اسلامي باشد، فرمان او را بايد پذيرفت و بر خلاف آن عمل نكرد. و هر فرد ديگري كه زير مجموعه حكومت اسلامي است بايد حكم مشروعيت خود را از ولايت فقيه بگيرد والا حكومت طاغوت خواهد بود و هيچ مشروعيتي نخواهد داشت.[1] . جمهور افلاطون، كتاب هفتم و هشتم، و همچنين لغت نامه عميد، ج 1، ص 267 - 653 - 968.
[2] . فرهنگ عميد، ج 1، ص 968 532.
[3] . مباني حكومت اسلامي، آية اللّه سبحاني، ص 106.
[4] . همان، ص 169.
[5] . مائده، آيات: 44 - 45 - 47.
[6]. بقره: 124.
[7] . مباني حكومت اسلامي، سبحاني، ص 195.


+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 21:16  توسط تنها | 
پرسش : بعد از انقلاب استبداد شاهنشاهي از بين رفت، ولي آيا استبداد به صورتي ديگر ايجاد نشد و رنگ شرعي به خود نگرفت؟
پاسخ :

نظام جمهوري اسلامي كه بر مبناي احكام و ارزشهاي اسلامي و بر پايه اراده و خواست مردم شكل گرفت، داراي ماهيتي ضد استبدادي است كه دلايل اين امر را بايد در ساختار حكومت، رهبري نظام و قوانين حاكم بر جامعه جستجو كرد:
اين ساختار حكومت: همانطور كه از عنوان حكومت بر مي آيد نظام حاكم بر كشور ما «جمهوري اسلامي» است، يعني حكومتي كه قوانين آن بر اساس شريعت اسلام تنظيم شده است و مردم در چارچوب قوانين اسلام در آن مشاركت دارند و بر نقش و جايگاه آنان تأكيد شده است. البته اين نكته حائز اهميت است كه حكومت جمهوري در ايران با حكومت دموكراسي مدنظر غرب كه ريشه‌هاي اومانيستي و مانند آن را دارد متفاوت است و مردم‌سالاري در حكومت ما مردم‌سالاري ديني است كه متكامل‌تر و پيشرفته‌تر از غرب مي‌باشد. چه اينكه حاكميت در اصل اختصاص به خدا دارد همان گونه كه تشريع مختص به اوست[1] و در روي زمين توسط ولي او و يا نائبان ولي او حكومت اعمال مي‌گردد. رأي و نظر مردم موجب مقبوليت حكومت ولي فقيه جامع الشرائط است و مشروعيت آن از طرف خداوند است. از سوي ديگر در اين نوع حكومت يك نوع رابطة عاطفي و معنوي بين مردم و حاكم برقرار است كه حكومت‌هاي دموكراسي در غرب نمي‌توانند واجد آن باشند، زيرا دموكراسي آنها غيرديني است و بر اساس جدايي دين از سياست است. برخلاف حكومت جمهوري اسلامي كه بر مبناي دين شكل گرفته و مردم حكومت را به كسي مي‌دهند كه نيابت عام دارد، لذا به او علاقه و عشق مي‌ورزند و مطيع دستورات او هستند و به علت اين كه قاعدة انقلاب ما بر گرايشات و دلبستگي تودة مردم به ارزش‌هاي ديني استوار است. روند مردمي بودن حكومت نسبت به حكومت‌هاي سكولار از اصالت و عمق بيشتري برخوردار است.[2]
ب) ساختار رهبري نظام: اين ساختار نيز دليل ديگري بر ماهيت ضد استبدادي جمهوري اسلامي است، زيرا رهبري نظام بر اساس آموزه هاي ديني در عصر غيبت بر عهده فقيه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است[3]، بنابراين شرايط و صفات رهبر 1. صلاحيت علمي لازم براي افتاء در ابواب مختلف فقه (فقاهت) 2. عدالت و تقواي لازم براي رهبري امت اسلام، 3. بينش صحيح سياسي و اجتماعي، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافي براي رهبري[4] است و اين شرايط حاكي از اين است كه رهبر نظام با توجه به شناختي كه از مباني اسلام داشته و عدالت و تقوايي كه دارا است هرگز نمي تواند فردي مستبد بوده و نقش مردم را ناديده بگيرد در حقيقت ولي فقيه در نظام اسلامي مجري احكام اسلام است.
لذا مبناي تصميمات او رضايت خداوند و احكام اسلامي و مصالح جامعه اسلامي است و اگر فقيهي از اين مبنا عدول كند خود به خود منعزل مي شود و ديگر اطاعت از او واجب نخواهد بود. علاوه بر اين كه رهبر در نظام جمهوري اسلامي توسط مجلس خبرگان كه منتخب مردم هستند تعيين مي گردد و بر اعمال او نظارت مي شود در واقع مردم به صورت غير مستقيم و با واسطه رهبر را انتخاب مي نمايند و نمايندگان آنان كه خبرگان در مسايل فقهي و اسلامي هستند، بر اعمال و رفتار او نظارت دارند، لذا هيچ گونه استبدادي در رهبري نظام نمي تواند شكل بگيرد. آن چه موجب توّهم برخي در انتساب استبداد به نظام جمهوري اسلامي شده است تعبير «ولايت مطلقه فقيه» است كه تصور شده منظور از ولايت مطلقه، يعني ولايت بدون قيد و شرط كه همان حكومت استبدادي و ديكتاتوري است. در حالي كه منظور از ولايت مطلقه فقيه، يعني فقيه در چارچوب احكام اسلامي براي انجام وظايف و اجراي مصالح امت اسلامي از اختيارات لازم بر خوردار است كه در مقابل آن ولايت مقيده فقيه است كه اختيارات فقيه را در چارچوب امور حسبيه[5] محدود مي كند. بنابراين ولي فقيه از آنجا كه مشروعيت حكومتش را از ناحيه خداوند مي گيرد. بايد در چارچوب احكام اسلامي حركت نمايد كه در صورت تخطي از آن ولايت خود را از دست خواهد داد و حكومت او مشروعيتي نخواهد داشت و خداوند موظف كرده حاكم اسلامي را كه رأي مردم و انتخاب و اراده آنان را معتبر بشمارد. بنابراين از لحاظ ساختار رهبري نيز هيچ گونه استبداي در نظام جمهوري اسلامي وجود ندارد.
ج) ساختار قانون اساسي و قوانين حاكم بر جامعه: اين ساختار نيز شاهدي بر مردمي بودن نظام جمهوري اسلامي و ضد استبدادي بودن آن است. مردمي بودن نظام جمهوري اسلامي در همه جاي قانون اساسي تضمين شده است.
بر اساس اصل ششم قانون اساسي «در جمهوري اسلامي ايران امور كشور بايد به اتكاي آراء عمومي اداره شود از راه انتخابات: انتخاب رئيس جمهور، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، اعضاي شوراها و نظاير اينها يا از راه همه پرسي در مواردي كه در اصول ديگر اين قانون تعيين مي گردد» و بر اساس اصل نهم «هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزادي هاي مشروع را هر چند با وضع قوانين و مقرارت، سلب كند».
از جمله مهمترين حقوق ملت كه در قانون اساسي بدان تصريح شده عبارتند از:
الف: حقوق معنوي همانند:
1. برخورداري از آموزش و پرورش (اصل 36 و 30)
2. آزادي فكر و عقيده و ممنوعيت تفتيش عقايد (اصل 23)
3. آزادي مطبوعات (اصل 24)
ب: حقوق سياسي شامل:
1. حق تعيين سرنوشت (اصل 56)
2. حق تابعيت (اصل 41)
3. حق انتخاب (اصل 6)
4. آزادي اجتماعات (اصل 26 و 27)
5. آزادي احزاب (اصل 26)
6. حق نظارت و امر به معروف و نهي از منكر (اصل 8)
ج: حقوق اقتصادي شامل:
1. پذيرش و به رسميت شناختن مالكيت (اصل 29، 46 و 47)
2. تأمين نيازهاي اساسي (اصل 43، 49، 51)
د: حقوق قضايي شامل:
1. منع دستگيري خودسرانه (اصل 31).
2. منع تبعيد و اجبار به اقامت بي دليل (اصل 33).
3. منع اجبار به شهادت و اقرار به شكنجه (اصل 38).
4. حق داد خواهي و انتخاب وكيل (اصل 34).
5. اصل برائت (اصل 37).
بنابراين جمهوري اسلامي هم از نظر ساختار حكومت و ساختار رهبري نظام و هم از لحاظ ساختار قانون اساسي و قوانين حاكم بر كشور حكومتي است مردمي كه به بهترين شكل ممكن حقوق مردم در آن تأمين و تضمين شده است و هيچ جايي براي استبداد و ناديده گرفتن حقوق مردم در آن نيست.
مقام معظم رهبري فرمودند «امروز در دنيا، دولت و نظام جمهوري اسلامي، مردمي ترين دولت و نظام هاست. آراي حقيقي مردم، محبت و عواطف، احساسات و قلب هاي مردم پشت سر اين نظام و مسئولان آن است».[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ويژگيهاي انقلاب اسلامي در آينه مقام معظم رهبري، تهران، موسسه فرهنگي قدر ولايت، 1380.
2. پيرامون انقلاب اسلامي، مرتضي مطهري، تهران، انتشارات صدرا، 1371.
3. ولايت مطلقه، قانون اساسي و امام خميني(ره)، تدوين: مهدي رنجبران، قم، ظفر، 1381.[1] . اصل دوم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران.
[2] . انديشه صادق، دانشگاه امام صادق، شماره 10، دستاوردهاي انقلاب اسلامي طي 23 سال گذشته.
[3]. قانون اساسي، اصل5.
[4]. قانون اساسي، اصل 109.
[5]. امور حسبيه به اموري اطلاق مي شود كه انجام آنها از نظر خداوند ضروري است و اهمال در آنها به هيچ وجه مجاز نيست.
[6]. حديث ولايت، ج4، ص18.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 21:12  توسط تنها | 
پرسش: دموكراسي و مردم سالاري : معاني و مفاهيم مختلف دموكراسي را بيان نماييد؟
پاسخ :

وقتي سخن از دموكراسي به ميان مي‌آيد بايد دانست كه اين واژه معاني مختلفي دارد و اشتباهات بسياري در مورد شناخت ماهيت واقعي آن رخ مي‌دهد. به راستي دموكراسي چيست؟ آزادي فردي؟ تعدّد احزاب؟ حكومت اكثريت؟ تأمين حقوق اقليت؟ يا چيزي غير از همة اينها؟
دموكراسي از مقوله‌هايي مي‌باشد كه از دير باز، از زمان يونان باستان تاكنون در جوامع مختلف به شكلها و تعابير مختلفي ظاهر شده است و در عصر صنعتي هم انديشمندان مختلف نظريات مختلفي را در اين‌باره ارائه دادند.
دموكراسي مانند بسياري از اصطلاحات اصلي عمل سياست (از جمله خود سياست) در اصل واژه‌اي است يوناني، كه از دو واژه كوتاهتر (دموس) و (كراتوس) تشكيل شده است. هر دو اصطلاح چند معني دارند (دموس) هم‌ مي‌تواند به معناي كليه شهرونداني باشد كه در پوليس [1] يا دولت شهر زندگي مي‌كنند و هم به معناي (اراذل و اوباش) يا (تودة عوام) و يا (اقشار فرودست) به كار رود (كراتوس) مي‌تواند هم به معناي (قدرت) و هم به معناي (قانون) باشد كه دو معناي يكساني ندارند. [2]مي‌توان گفت دموكراسي به نوع تصميم‌گيري جمعي تعلق دارد. و در مفهوم خود بيان كنندة اين آرمان است كه تصميمهايي كه بر اجتماعي به عنوان يك مجموعه اثر مي‌گذارند، بايد با نظر كليه افراد آن اجتماع گرفته شوند و همچنين كلية اعضاء بايد از حق برابر براي شركت در تصميم‌گيري برخوردار باشند.
به عبارت ديگر، وجود دموكراسي مستلزم دو اصل كلي نظارت همگاني بر تصميم‌گيري جمعي و داشتن حق برابر در اعمال اين نظارت مي‌باشد. هر اندازه كه اين دو اصل در تصميم‌گيري‌هاي يك اجتماع بيشتر تحقق يابد، آن اجتماع دموكراتيك‌تر خواهد شد. [3]متفكرين با عنايت به مفهوم دموكراسي، از جنبه‌هاي گوناگون تقسيماتي براي دموكراسي بيان كرده‌اند كه هركدام مفهوم خاصي از آن را تداعي مي‌كند و ما در اينجا به 4 نوع از انواع تقسيم‌بندي دموكراسي اشاره مي‌كنيم.
الف ـ تقسيم دموكراسي از لحاظ نوع تصميم‌گيري شهروندان:
1. دموكراسي مستقيم: اين نوع دموكراسي در يونان باستان يعني در قرون 4 و 5 قبل از ميلاد وجود داشته است كه در آن همة شهروندان، قوه مقننه را تشكيل مي‌دادند و به سبب كمي وسعت كشور و محدود بودن جمعيت شهروندان آزاد در برابر بردگان آن در هر امر مربوط به حكومت، عموم مردم كه به آنها شهروند اطلاق مي‌شده، در مجامع خلق حاضر شده و تصميمات گوناگون را اخذ مي‌كردند. البته اين نوع دموكراسي در عصر جديد عملاً امكانپذير نيست.
2. دموكراسي نمايندگي (غير مستقيم): در اين نوع دموكراسي تصميمات سياسي توسط شهروندان صورت مي‌گيرد ولي نه آنكه مستقيماً و توسط شخص خود آنان، بلكه از طريق نمايندگاني اجرا مي‌شود كه بوسيله آنها انتخاب شده و در مقابلشان مسئوليت دارند. البته اين نمايندگان از طريق انتخابات و بر مبناي اكثريت آراي مردم برگزيده مي‌شوند.
ب- تقسيم دموكراسي از لحاظ ميزان قدرت حكومت:
1. دموكراسي مشروطه‌اي: دموكراسي مشروطه‌اي، معمولاً يك نوع دموكراسي نمايندگي است كه در آن قدرت حكومت از جنبه‌هاي گوناگون محدود ومشروط شده است. مانند بيشتر دموكراسي‌هاي موجود در كشورهاي غربي كه در آنها با توجه به تفكيك قوا، تمركز وسيع قدرت وجود دارد، و آراي اكثريت مردم در چارچوب محدوديت‌هاي قانوني اعمال مي‌شود.
2. دموكراسي مطلقه: در اين نوع دموكراسي آراي مردم نقش چندان مهمي در تصميم‌گيري‌هاي حكومت ندارد. در اين نوع حكومت، حزب حاكم به صورت مطلق عمل نموده و مدعي است كه آرمان خلقي را تعقيب مي‌كند مانند آنچه كه در اتحاد جماهير شوروي تجربه شده است.
ج- تقسيم دموكراسي از لحاظ نحوة مشاركت مردم:
امروزه در انديشه‌هاي سياسي اين بحث مطرح مي‌گردد كه چه نوع از حكومت دموكراسي، بهترين انواع آن مي‌باشد. به‌ هرحال در اينجا به پنج شكل آن اشاره مي‌شود:
1. دموكراسي چند حزبي (polyaycy): اين نوع دموكراسي همان است كه در حال حاضر در اكثر كشورهاي غربي وجود دارد. يعني كليه كساني كه داراي حق رأي هستند. با توجه به برنامه‌هاي مختلفي كه از سوي احزاب گوناگون در مورد مسائل مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، و بين‌ المللي عنوان مي‌گردد، به كانديداي حزب مورد تمايل خود رأي مي‌دهد.
2. دموكراسي كثرت‌گرا: در اين نوع از حكومت افراد نقش چنداني ندارند، بلكه اين گروهها هستند كه نقش اساسي را در زندگي سياسي اجتماعي ايفا مي‌كنند و افراد با عضويت در گروههاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، مصالح و منافع خود را حفظ مي‌نمايند مثل سازمان زنان، سازمان اتحاديه‌هاي كارگري.
3. دموكراسي مشاركتي: اين نوع حكومت دموكراسي در واقع بازگشت به همان دموكراسي مستقيم مي‌باشد كه در قرون 4 و 5 قبل از ميلاد در آتن وجود داشت. اين نوع حكومت قايل است به اينكه همان طوري كه مشاركت فعال مردم در مسائل اقتصادي باعث رونق اقتصادي مي‌شود، كليه افراد مي‌بايست در صحنه مسايل سياسي نيز، نه تنها در زمان انتخابات بلكه در هر زمان، مشاركت فعال داشته باشند.
4. دموكراسي عامه‌گرا: طرفداران اين نوع از حكومت مي‌گويند: اشكالي ندارد كه يك حكومت مركزي نيرومند وجود داشته باشد ولي مي‌بايست اصولي مانند تجديد‌نظر در انتخابات و ابتكار مردم مورد توجه قرار گيرد. منظور از ابتكار اين است كه براي عامه مردم اين حق وجود داشته باشد كه به ارايه پيشنهادات در شئون مختلف زندگي، خواستار تصويب قوانين به صورت دسته جمعي گردند.
5. دموكراسي خلق: طرفداران اين نظريه مي‌گويند دموكراسي واقعي به دليل حاكميت سرمايه‌داران در كشورهاي سرمايه‌دار وجود ندارد بلكه در كشورهاي سوسياليستي وجود دارد. زيرا در اين كشورها قدرت در دست اكثريت زحمتكش جامعه مي‌باشد.[4]
د - تقسيم دموكراسي (از لحاظ مكتبي بودن نظام و يا غير مكتبي بودن آن)
1. دموكراسي مكتبي: دموكراسي مكتبي نوعي حكومت مردمي است كه هر چند آراي مردم در تنظيم قوانين و انتخاب زمامداران نقش دارد، ولي حكومت خود را ملتزم به يك مكتب خاص مي‌دانند و تمامي مقررات و قوانين آن را در چهارچوب ضوابط مكتب تنظيم مي‌گردد و زمامداران نيز با توجه به شرايط تعيين شده از سوي آن مكتب انتخاب مي‌گردد.
دموكراسي كه در كشور جمهوري اسلامي ايران در حال حاضر هست از همين نوع دموكراسي مي‌باشد كه حضرت امام خميني (ره) بنيانگذار آن بودند. البته دموكراسي مكتبي لزوماً حكومت الهي و مذهبي نيست و ممكن است دموكراسي مكتبي با يك مكتب ماترياليستي و غير مذهبي شكل گرفته باشد. ولي به هر حال اين مكتب است كه خط و ربط حكومت را تعيين مي‌كند امام خميني (ره) حكومت مورد نظر خود را جمهوري اسلامي خوانده و مي‌گويد شكل حكومت ما جمهوري اسلامي است[5] جمهوري به معناي اين كه متكي به آراي اكثريت است و اسلامي براي اين كه متكي به قانون و مكتب اسلام است.[6] بنابراين دموكراسي اسلامي با دموكراسي غربي تفاوت دارد.
2. دموكراسي غير مكتبي: نوعي حكومت دموكراسي است كه در آن حكومت خود را متعهد و ملتزم به مكتب خاص نمي‌داند بلكه صرفاً اين رأي مردم است كه در نتظيم قوانين و مقررات و انتخاب مجريان نقش دارد.[7]
نتيجه‌گيري:
پس با توجه به سؤال كه دموكراسي چند مفهوم دارد؟ بر حسب اعتبارات و تقسيمات گوناگون مفاهيم گوناگوني از آن تداعي مي‌شود كه دموكراسي در ساده‌ترين معناي آن حكومت مردم بر مردم مي‌باشد و در زمانها و مكانهاي مختلف تعابير مختلفي از آن كرده‌اند و بر حسب تقسيمات مختلف از آن معاني متفاوتي را تداعي مي‌كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. حقوق و سياست در قرآن، آيه الله محمد تقي مصباح يزدي.
2. دموكراسي در نظام ولايت فقيه، مصطفي كواكبيان.
3. پرسشها و پاسخها، آيه الله محمد تقي مصباح يزدي.
4. دموكراسي آنتوني آربلاستر، ترجمة حسن مرتضوي.
5. دموكراسي چيست، ديويد بيتهام و كوپن بويل.
6. زندگي و زمانة دموكراسي ليبرال، كرافورد برومكفرسون، ترجمه مسعود پدرام.[1]. polis
[2]. آنتوني آربلاستر، دموكراسي، ترجمة حسن مرتضوي، انتشارات آشتيان، ص 12
[3]. ديويد بيتهام و كوين بويل، دموكراسي چيست؟، ترجمه شهرام نقش تبريزي، انتشارات ققنوس، ص 17.
[4]. كواكبيان، مصطفي، دموكراسي در نظام ولايت فقيه، انتشارات سازمان تبليغات اسلامي، ص 34 - 35.
[5]. كواكبيان، مصطفي، دموكراسي در نظام ولايت فقيه، انتشارات سازمان تبليغات اسلامي، ص 32.
[6]. صحيفة نور، ج 4، ص 37.
[7]. كواكبيان، مصطفي، همان، ص 32.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 21:4  توسط تنها | 
پرسش : سياست هاي استراتژيك جهان غرب در قبال اسلام چيست و از چه راههايي برای سلطه و نفوذشان استفاده می کنند؟
پاسخ :

در خصوص سؤال فوق مقدمتاً بايد به اين نكته اشاره كرد كه جهان غرب براي مقابله با اسلام و نفوذ در كشورهاي اسلامي تاكنون سياست هاي گوناگوني را آزموده و در عمل به كار برده است. مهم ترين اين سياست ها را مي توان در بخش هاي مختلف نظامي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي دسته بندي نمود.
از تلاش براي زير سلطه كشاندن كشورهاي اسلامي از طريق لشگركشي مستقيم و اشغال سرزمين هاي اسلامي گرفته تا كودتاي نظامي، تحريك گروه هاي مختلف قومي و دامن زدن به اختلافات مذهبي، محاصرة اقتصادي، مبارزه با عالمان ديني و تأسيس حكومت هاي دست نشانده در ممالك اسلامي همه و همه بخشي از سياست اسلام ستيزي حاكمان غربي است كه در برابر كشورهاي اسلامي اتخاذ گرديده است. حال باتوجه به آن كه وارد شدن در مقوله هاي فوق در اين اختصار نمي گنجد تلاش مي كنيم به يكي از مهم ترين سياست هاي استراتژيك غرب در قبال اسلام و مسلمين اشاره كنيم: مهم ترين پروژه اي كه اكنون بيشتر مورد توجه جهان غرب است استفاده از شيوه ها و برنامه هاي فرهنگي است كه در اين نوشتار با رعايت اختصار قدري به آن خواهيم پرداخت:
دشمنان اسلام به خوبي دريافته اند كه فرهنگ اصيل و غني اسلام ناب محمدي _ صلّي الله عليه و آله _ محكم ترين سدّ پيش روي آنهاست كه ايشان را از رسيدن به اهداف شوم خود ناكام گذارده است. لذا بيشترين همّ خود را نيز صرف مقابله با اين فرهنگ غني و اصيل نموده اند بطوري كه به جرأت مي توان گفت در حال حاضر تهاجم فرهنگي غرب به كشورهاي اسلامي و استحالة فرهنگ ناب ديني مسلمانان مهم ترين سياست استراتژيك جهان غرب در برابر اسلام است. پيشرفت علم و توسعه ارتباطات نيز به مراتب توانسته است استفاده از اين شيوه را براي آنان تسهيل نمايد. امواج گستردة تبليغاتي غرب تحت عناوين ظاهر فريبي چون نو انديشي و نو گرايي، اصلاح طلبي و ... شبانه روز به ترويج نظريه هاي انحرافي پلوراليسم، سكولاريسم، راسيوناليسم، دموكراسي غربي و ... مي پردازند. ماهواره ها و وسائل ارتباطي صوتي و تصويري جهان اسلام و ممالك اسلامي را درنورديده و مدام فرهنگ انحطاطي و غير اخلاقي غرب را براي آنان تبليغ مي كند.
در يك ديد كلي مي توان گفت در دهه هاي اخير استكبار غرب پروژة اسلام ستيزي از طريق استحالة فرهنگي را در قالب دو رويكرد ذيل مورد پي گيري قرار داده است:
1. القاي ناكارآمدي دين:
دين اسلام تنها دين آسماني است كه ادعاي جامعيت و جهان شمولي دارد. از اين رو يكي از مؤثرترين راه ها براي محو هويت دين مسلمانان، القاي اين نكته است كه دين اسلام توانايي پاسخگويي به مشكلات و نيازهاي بشر امروزي را ندارد. به عنوان نمونه در عرصة سياست با تبليغ مكاتبي چون سكولاريسم، پلوراليسم و ... سعي در القاي تفكرات انحرافي در اذهان مسلمانان و در نهايت القاي ناكارآمدي دين جهت حضور در عرصة اجتماع و سياست به عنوان تنها مرجع معتبر بشري دارند. دشمنان اسلام با نفي جاودانگي احكام اسلامي استفاده از آن احكام را در روابط اجتماعي و سياسي امروز از قبيل حكومت، قضاوت، داد و ستد و تعاملات مربوط به تمدن جديد زير سؤال مي برند و مدام چنين تبليغ مي كنند كه همه چيز در معرض تغيير و تحول است، غافل از آنكه به تعبير شهيد مرتضي مطهري: «آن چيزي كه همواره در معرض تغيير و تحول قرار مي گيرد ماده و تركيبات مادي است به عبارت ديگر پديده ها همواره و الزاماً در معرض تغييرند نه قوانين و (احكام جاوانه) اسلام از سنخ قانون است نه پديده»[1].
2. ترويج فساد و بي بند و باري:
باتوجه به آن كه استكبار غرب به خوبي دريافته است عمده ترين سد و مانع برابر غارت منافع ملت هاي مسلمان سد مستحكم پاي بندي به ارزش هاي ديني، آداب و رسوم ملي و تاريخي و در يك كلام اصل هويت ديني مسلمانان است. لذا با ترويج حربه فساد و فحشا و بي بند و باري سعي در تضعيف هويت ديني آنان نموده است. اين حربه هم اينك يكي از مهم ترين حربه هاي تبليغاتي غرب در بين كشورهاي اسلامي است كه استكبار تلاش خود را بر روي ترويج هر چه بيشتر آن استوار ساخته است. رواج فرهنگ برهنگي در قالب ارائه انواع مدل هاي غير اخلاقي، ترويج غنا و موسيقي هاي مبتذل، تبليغ روابط غير اخلاقي ميان زن و مرد به منظور رواج روحية تساهل و تسامح نسبت به اصول و قواعد ديني و اخلاقي بخشي از سياست شوم استكبار در اين بخش است كه از طريق رسانه هاي صوتي و تصويري و نشريات پي گيري مي شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. وسائل ارتباط جمعي و تفسير ارزشها، فرامرز رفيع پور، معاونت پژوهشي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 1374 ش.
2. مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي (جامعه و تاريخ)، انتشارات صدرا، تهران.[1]. مطهري، مرتضي، شش مقاله، انتشارات صدرا، 1363، ص 106.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:29  توسط تنها | 


پرسش : امپرياليسم به چه معنايي است انواع آن را تبیین کنید.
پاسخ :

امپرياليسم بطور كلي، عنواني است براي قدرتي (يا دولتي) كه بيرون از حوزة ملي خود به تصرف سرزمين هاي ديگر بپردازد و مردم آن سرزمين ها را به زور وادار به فرمان برداري از خود كند و از منابع اقتصادي، مالي و انساني آنها به سود خود بهره برداري كند. البته در معناي وسيع تري هم به كار رفته است[1] كه گفته اند امپرياليسم تسلط سياسي و اقتصادي كشوري بر كشور و سرزمين هاي ديگر كه گاه با تسخير خاك آن كشور به وسيلة قدرت نظامي توأم بوده و گاه به صورت استقرار حكومت هاي دست نشانده براي تأمين منافع سياسي و اقتصادي كشور مسلط نمايان مي شود.[2] اما آن چه بايد گفت اينكه؛ امپرياليسم به معناي تشكيل امپراتوري از آغاز تاريخ بشر شايد وجود داشته است لكن در معناي محدودتر واژه امپرياليسم (يعني از كلمة قديمي تر امپراتوري) در دهة 1890 در انگلستان رواج يافت. رواج دهندگان آن گروهي بودند به رهبري جوزف چيمبرلين، سياستمدار استعمارخواه انگليس كه هوادار گسترش امپراطوري انگلستان بودند و همين طور مخالف با سياست تكيه بر توسعة اقتصادي داخلي، اين كلمه بزودي در زبان هاي ديگر به كار گرفته شد، به آن اندازه كه از آن براي بيان رقابت قدرت طلبي هاي كشورهاي اروپايي براي به دست آوردن مستعمرات و حوزه نفوذ آنان در افريقا و ديگر قاره ها استفاده شد، تا اينكه دهة 1880 تا 1914 را بدين خاطر عصر امپرياليسم ناميدند.[3] البته امپرياليست هاي اروپايي ادعا مي كردند كه هدفشان گسترش تمدن و رساندن دستاوردهاي آنان به ديگران است امّا در بنيادشان ايمان به برتري نژادي مادي و فرهنگي وجود داشت.
اصطلاح امپرياليسم همراه با پسوندهايي چون امپرياليسم اقتصادي، امپرياليسم نو و همينطور امپرياليسم فرهنگي به كار رفته است كه ما به طور اجمال و ضمني به اين موارد خواهيم پرداخت.
امپرياليسم اقتصادي: اقتصاددان انگليسي به نام هابسن (1858-1940) در كتاب خويش به نام امپرياليسم، براي نخستين بار از اين پديده يك برداشت اقتصادي نموده و از آن به طور نظري انتقاد نمود. اين نظريه را لنين اخذ كرده و آن را در كتاب «امپرياليسم عالي ترين مرحله سرمايه داري» بسط داد و اين برداشت به نام نظرية اقتصادي درباره امپرياليسم نامدار شد كه خلاصه آن بدين گونه است: «گرايش طبيعي سرمايه به انباشت خود سبب كاهش سود مي شود و براي آن كه نرخ سود بالا باشد، انحصارهاي اقتصادي (كارتل ها و تراست ها) به وجود مي آيند. سپس سرمايه داران براي كسب سود به سرمايه گذاري در خارج كشيده مي شوند و با تسلطي كه بر دولت دارند، دولت را به تشكيل امپراتوري وا مي دارند تا بازارها، مواد خام و بالاتر از همه، فرصت هايي براي سرمايه گذاري سرمايه هاي اضافي به دست آورند.» بدين ترتيب برداشت اقتصادي امپرياليسم، چنانكه لنين آورده است، يكي از عناصر مهم نظريه ماركسيستي است.[4]
امپرياليسم به معناي تسلط سياسي؛
در اصطلاح سياستمداران آسيا و آفريقا امپرياليسم اغلب به معناي تسلط سياسي است و مفهوم اقتصادي آن را در كلمة استعمار مي جويند. به هرحال مفهوم امپرياليسم با مفهوم استعمار پيوندي نزديك و جدا نشدني دارد.[5] مفهوم استعمار امروزه با مفهوم امپرياليسم پيوستگي كامل يافته و استعمار اساساً اعمال قدرت امپرياليستي شناخته مي شود، يعني همان طور كه يادآور شديم قدرتي كه مي خواهد از مرزهاي ملي و قومي خود تجاوز كند. از اين رو، دو اصطلاح استعمار سرخ و استعمار سياه پديد آمده است كه نخستين آن اشاره به سياست توسعه طلبي اتحاد شوروي سابق و دومين آن اشاره به به توسعه طلبي هاي امپرياليستي غرب دارد به همين قياس، پاكستاني ها، در مورد كشمير، از امپرياليسم قهوه اي يعني امپرياليسم هندي نام برده اند،[6] البته در اروپا ايدئولوژي امپرياليسم به فاشيسم و نازيسم انجاميد و امروزه توسعه طلبي هاي امپرياليسمِ دنياي غرب را در تجاوزات آمريكا در عراق و كشورهاي اسلامي ديگر به عينه مشاهده مي كنيم كه براي تسلط بر منابع انرژي و اثبات تك قطبي بودن جهان تحت عنوان ايجاد دموكراسي و بهانه هاي واهي چون مبارزه با تروريسم و... طبل جنگ هاي صليبي را به صدا درآورده است. امام خميني(ره) در اين باره مي فرمايند: «آمريكا اين تروريست بالذات دولتي است كه سرتاسر جهان را به آتش كشيده و هم پيمان او صهيونيسم جهاني است كه براي رسيدن به مطامع خود، جناياتي مرتكب مي شود كه قلم ها از نوشتن و زبان ها از گفتن آن شرم دارند.»[7]
امپرياليسم نو: كه از آن استعمار نو هم تعبير شده است به معناي وضعيتي است كه در آن كشوري، با داشتن استقلال سياسي، از دست اندازي و دخالت كشور ديگري و يا عوامل آن آسيب ببيند و اين رابطه ممكن است دنبالة رابطة استعماري گذشته ميان دو كشور نباشد و قدرت نوخاسته اي آن را پديد آورد. در برخي از بخش هاي جهان (مثلاً آمريكاي لاتين) اغلب اصطلاحات هم رديف مانند امپرياليسم اقتصادي (يا به اصطلاح دقيق تر، امپرياليسم دلار) را بيشتر به كار مي برند.[8]
امپرياليسم فرهنگي: نفوذ فرهنگي كشورهاي امپرياليست بر كشورهاي ديگر را به عنوان امپرياليسم فرهنگي ياد مي كنند.[9] و يا به عبارتي، مي توان به اين صورت تعريف كرد كه؛ كاربردِ قدرت سياسي و اقتصادي براي پراكندن ارزشها و عادت هاي فرهنگي متعلق به آن قدرت در ميان مردمي ديگر و به زيان فرهنگ آن مردم را امپرياليسم فرهنگي مي گويند. امپرياليسم فرهنگي مي تواند ياري دهنده امپرياليسم سياسي و اقتصادي باشد چنانكه مثلاً، فيلم هاي امريكايي براي فرآورده هاي آمريكايي تقاضا پديد مي آورند،[10] در همين راستا امام راحل(ره) درباره وابستگي فكري فرمودند: بزرگترين فاجعه براي ملت ما اين وابستگي فكري است كه گمان مي كنند همه چيز از غرب است و ما در همة ابعاد فقير هستيم.[11] و همين طور فرمودند: «تربيت غرب، انسان را از انسانيت خودش خلع كرده»[12] و تا ما از آن غربزدگي در نياييم و مغزمان را عوض نكنيم و خودمان را نشناسيم، نمي توانيم مستقل باشيم، نمي توانيم هيچ (چيزي) داشته باشيم.[13] بنابراين ما در اينجا مي توانيم نتيجه بگيريم كه امپرياليسم فرهنگي اساس و بنياد ديگر گونه هاي امپرياليسم بوده و نمي توان از آن با تسامح و به سادگي گذشت.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. امپرياليسم و عقب ماندگي؛ دكتر همايون الهي، نشر قومس.
2. نظريه هاي امپرياليسم؛ دكتر ساعي، نشر قومس.[1]. آشوري، داريوش، دانشنامه سياسي، انتشارات مروايد، ص 36.
[2]. طلوعي، محمود، فرهنگ جامع سياسي، انتشارات علم، ص 182.
[3]. آشوري، داريوش، همان، ص 37.
[4]. همان.
[5]. آشوري، داريوش، همان، ص 38.
[6]. همان، ص 27.
[7]. موسوي خميني، سيد روح الله، كلمات قصار، مؤسسه نشر آثار امام خميني، ص 154.
[8]. آشوري، داريوش، همان، ص 38.
[9]. فرهنگ جامع سياسي، همان، ص 182.
[10]. آشوري، داريوش، همان، ص 38.
[11]. موسوي خميني، سيد روح الله، همان، ص 113.
[12]. همان، ص 158.
[13]. همان.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:26  توسط تنها | 
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 10:25  توسط تنها |